تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

 

خیلی وقت پیشها خواب دیدم در دریایی سیاه شنا میکنم بی آنکه لکه ی سفیدی ببینم.تعبیرش شد امروز،که حس گناهی این چنین مرا از پای بیاندازد و از خورشید گریزانم کند.

کاش تمامش خواب بود. شاید میبایست آن شب منتظر میماندم تا در آن دریا غرق شوم.

 


 

 

پاییز بود که آمد پیش من.میگفت زیر باران بساط پیرمرد میوه فروشی را دیده که جعبه ی خرمالوهایش نقش بر زمین شده بود،آنروز تصویر خرمالوهای له شده کنار چاله های آب و قدم رهگذران بی اعتنا اشک در چشمهایم جمع کرد.

بهار است یا حداقل بوی بهار میدهد این روزها که من اشک میریزم. پریشانم..پریشان و دلتنگ.حسیست قوی در من که میگوید جعبه خاطراتی پشت سرم واژگون شده بی آنکه خبر داشته باشم،رهگذران خردش میکنند ، در شوری اشکها حل میشوند و فراموش.

 

 

*کلاً خاصیت این روزهاست که یاد دوستان گذشته کرد گویا ت

.کاش آنروز برف نباریده بود یا دستان تو گرم نبودند،دل من سرد.و کاش کلاغها کنار پنجره ات لانه نداشتند.تمامش این نیست.کاش میتوانستی صدایم را لمس کنی.


 

 

شبهای زیادی میگذرد که دیگر تنهاییم به دیدنم نمی آید..

من خواب دیده ام خدایی میشوم غمگین، که گلهای میخک پژمرده اش را به لبخندی خواهد فروخت!

تعبیرش مهم نیست... دلتنگ شده ام..

شاید از همه بیشتر دلم تنگ آن پیر مردی است که با ماشین قرمزش هنر را میفروخت،هر چند ارزان ،در کنار کوچه معارف و من تنها از کنارش گذشتم،به امید فردایی که هرگز نیامد.

 

خیالم از این راحت است که فرشته هایمان مارا گم نمیکنند

 


 

 

من گاهی دلم میخواد وقتی که ماهی شدم توی چمنزار سبز سبز شنا کنم زیر نور آفتاب.