تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

گوشهایم بوی صدای هزاران مرد گرفته ، روحم لباس سرخش را پوشیده،با پاهای سست منتظرت مانده. دیگر از کنار خانه ی من پروانه ای رد نمیشود ،حیاتم پر شده از زاغهای مرده ایی که چشم به ناکجا آباد دوخته اند. بی هیچ تردیدی باید در نگاهشان غرق شوم اما تنها منجلاب خاطرات است که مرا به زیر میکشد.

رشد میکنم. ریشه میبندم.در خاکی که میدانم برای من نیست، خشک میشوم.

اشباع شده ام. پوست میترکانم و روزهایم بسان دانه های سرخ میچرخند گرداگردم میخندند..به منی که کوچکتر از آنم که برگردانمشان همان جایی که بودند...چیزیست درونم..رشد میکند ریشه میبندد.نمیبینمش!

اولین قدم را بر میدارم..پس ِ آن بعدی را..به این میگویند راه رفتن..دوستش دارم.


 

دوست داشتم اون پیرزنی که امروز تو پارک ایرانشهر دیدم من بودم... همین..فقط کمرنگ شدم..همین