تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

 

روزها میگذرند به کندی تیغ های زنگزده ی کاتر زردم که در گوشه کشویی خاک فراموش شدن میخورد !

باور میکنم که این دایره های زرد کوچک هم از رازم بو برده اند که دیگر مثل دیروز نمیخندند!

زمان از رگهایم چه زرد میچکد این روزها...اگر چیزی باقی مانده باشد هنوز.!


 

 

عجیب حس پستهایی رو درک میکنم که با پست جدید میرن تو آرشیو..


 

 

درد که نداره..اما میشه بهم چسب زخم بدی؟! سی و دو تا از اونایی که شکل داره روش با یه پاستیل نوشابه ای..که یادم بره..خب؟


 

عاشقانه هایت را برام روی پوست ترش لیمو شیرین بنویس و بگذار لای کتابهایم تا خشک شوند من تو را معطر بیش دوست میدارم

 

دلم براسال پیش این موقعه های خودم تنگ شده !


 

دیدی حتی تولدش یادم رفت..!

روز سوم بود که با یه تصادف شروع شد...یه تصادف داخلی...! یه خونریزیِ روحی..! یه روز ابری..!

بعدش استفراغ ناشی از ازهم پاشیدگیٍ روحی....بعد بالا آوردن تمام محتویات روحی و مغزی..!

نیاز به نوشتن از اینجا بود که شروع شد.!