میخواهم عریان شوم و برقصم زیر سنگینی این آسمان یکدست که خدایانش مرا اینگونه خیره مینگرند
میخواهم " من"، آن دیوانه ای باشم که جریت میکنند این نقاب را برکند و عریان زیر نوازش سرد خدایان عشقبازی کند..نه با دستهایش..نه با زبانش...با نگاهم.. با چشمان سیاهی که نفرین خودنوشته ی خودایان است بر من.. نه از زیر نقاب..اینبار نه.!
میخواهم عریان باشم زیر ریزش وردهای جادوگر پیر که بسان قطره ای مرا در خودش حل میکند..این جاده ها برای تمنای رفتن من کوتاهند..
میخواهم عریان باشم از هرچی گوشت و پوست و استخوانی که روحم را در بر گرفته...عریان!