تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

 

حسهایم از دهانم میچکند زمین

 چشمهایم را قاطی اش میکنم

و دستان تو را نیز هم

با لغاتی نیمه جویده ورد میخوانم

قطعه قطعه شان میکنم

میریزمشان در شیشه  زندگی ام

برای هر روز چیزی حدود یک مشت

میگوید " هر روز را باید عاشق زیست"


 

 

 

شاید اگر پدر بزرگم آن روز نمُرده بود،هر دفعه که مرا اینگونه دیوانه میدید میگفت که "پرواز را باید از سنگها بیاموزم" و من میخندیدم..پنداری که رازی در سر دارم..میخندیدم و دستهایش را در آغوش میگرفتم تا سرمایش را بدزدم...سرمای دستهای او یا آغوش خودم را؟! هرگز نفهمیدیم...هرگز نفهمیدم..حتما روزی پدر بزرگم هم مانند من دیوانه بوده چون این شبها تنها اوست که به خواب من میآد...با آن بهمن های کوچکش و خاطراتش...کنارم دم پنجره ی تابستان مینشیند و تا صبح به پروانه های کور میخندیم...دستهایمان را دود میکنیم..آری..گریه هم میکنیم..برای تمام خاطراتی که با هم نداشتیم..دود دستان سیاهش را دور چشمانم میکشد و میگوید "در چشمان من همان غمی موج میزند که در چشمان مادرش بوده"..این مرا میترساند..حضور زنی دیگر را میبینم..زنی مرده که در من زندگی میکند..شانه هایم را بالا میاندازم..بی تفاوت..بی تفاوت به هیچ چیزی..این فکرها بر شانه هایم سنگینی میکند..پدر بزرگ، بهمن ها را لای روزنامه پیچیده اند؟؟دود که میشوند بوی خاطرات میدهند..بوی کودکی مرا؟! آن زمانی که آغوش مادرم تنها جای یک نفر را داشت و من آن دیگری بودم..آن زمان که خورشید به اندازه ی قَدم به من سایه میداد..بوی آن گیلاسهای سرخ را میدهد که نصیب کلاغها میشد یا آن ادمهایی که دیگری را دوست داشتند..چطور باید پرواز را از سنگی بیاموزم که زمین را سخت در آغوش کشیده...چطور در دستان مردی بمانم که مرا بی دلیل دوست میدارد...چطور به خورشیدی چشم بدوزم که سایه ی مرا اینچنین تیره میکند..چطور بگذارم زمان اینچنین از دستهایم بچکد و مرا غرق کند...چطور باید لغات حبس شده در قطرات باران را بشنوم..چطور باور کنم که کِرم درونم تمنای کلاغ شدن در سر دارد؟!

میخندد...با صدایی شبیه جاری شدن اب در جویباری تهی...میگوید" دنیای من مربع کوچکیست آبی،که دیوانه ای آنرا گاز زده..."

روزنامه ای دارد زمان خورده..خبر از مرگ خدایان بیمار را فریاد میزند..دستهایش را،اشکهایم را میپیچد لایش، میگذارد گوشه لبهایم...آتش سردی درونم را میسوزاند!

 اما  چطور است که وقتی میپرسم چرا کِرم های گیلاس درون توت فرنگیها بنفش که میمانند میمیرد..تو تنها سکوتت را در گوشهایم پر میکنی؟؟ چرا باید آبستن حسهایی باشم که از آن من نیست؟!

افکارم..میشوند همان پروانه های کوری که مارا به خنده میانداخته..روزی..شاید...جایی..چشمان من ابدیت را لمس کرده آن هنگامی که خواب بوده ام..چطور این انسانها را زیر بار این حقیقت به آتش بکشم؟!

""چقدر خوبست دوست داشتن آن آدمی که تورا به ابدیت نزدیک میکند""

جسمم را تغزیه میکنم...زنده نگهش میدارم تا حسهایم مجال زنده ماندن داشته باشند...آن مرد با آن لهجه ی غلیظ برژوایی اش چطور میتواند نیای من باشد؟ نیای من مدفون در آن نیمه ی تاریک من دارد روزهای عمرم را میشمارد که قطره قطره کم میشوند..

میگوید"بچه...به زمین زیر پایت اعتماد نکن..این خاک از ان بیگانگان است..پاهای تو بر این خاک کرم خواهد گذاشت..بدنبال آسمانت باش،ببین کجا فراموشش کردی..ببین کجا بوده که از خودت دور افتاده ای"

اه..نمیشنومش دیگر..صبح شده..

*تیرهایت را بر کف دستان من بانداز..من خودم شلیک خواهم کرد به تمام وجودم...در ذهن تو...ارام ارام محو خواهم شد!

 

براستی روزی..من تمام این چرا ها و چطورهایم را به خود میبندم..سبک بال میشوم..از اینجا خواهم رفت...درون ماه غرق خواهم شد...دیگر باز نخواهم گشت...هرگز..هرگز بر زمین شما فرود نخواهم آمد

آسمان من ماه است..ان هنگامی که شاد است!

مگر نام من این نیست؟؟؟!

این طلسم را پدربزرگم بر من گماشت..آن هنگام که هنوز زنده بود و بی شک دیوانه!..مانند حالای من!

 


 

I'm just a fucked up girl, looking for her own piece of mind


 

 

شاید باید منتظرش میماندم!!

حتما یک روزی آن روز معجزه آسا میرسد و من خیلی راحت میزنم زیر همه چیز...و میروم!

زیر همه ی آرزوهایم..آرزوهایی که تورا همیشه به خنده میاندخته..خنده هایی که من هرگز لمسش نکردم..میزنم زیر تمام اشکهایی که پشت دودسیگارم پنهانشون کردم تا مبادا زنانگی ام رسوا شود! میزنم زیر تمام حسهایی که احساسشان نکردم اما ابراز چرا..!!

خنده ی بچه های فال فروش مرا بیقرار میکند..خواب دیده ام که من هم فال فروشم .من فال میفروشم و تو ساز میزنی و وقتی تنها شدیم من برای تو فال میخونم و تو تنها برای من ساز میزنی و من میرقصم..زیر بارون میرقصم..تو آفتاب میرقصم..شبها کولی میشوم و میرقصم..خنده های تو هم مرا بیقرار میکند..بیقرارم میکند که بروم اما..از پیش تو بروم..بروم و کولی شوم ...و تنها شبهایی برقصم که ماه کامل بر من میتابد..اما اینبار نه برای تو...تمام خوابهایم این نیست....دیده ام که مرا ترک میکنی و تنها برایم یک عکس یادگار میگذاری...عکسی که دهانت درآن نیمه باز است و من شبهایی که تنها میشوم به آن نگاه میکنم..سیگارم را روی آن خاموش میکنم و فکر میکنم که فرصت نکردی دوستت دارم هایت را کامل در گوشم زمزمه کنی..شاید باید منتظر میماندم حرفهایت تمام میشد..آن روز روز ِمن خواهد بود بی شک...تمام خاطراتم را واژگون مرور خواهم کرد..انوقت غار غارها از گوشهای من به حلق کلاغها فروخواهد رفت و تمام دریاها به چشمان بازخواهند گشت و تمام درختان در دانه ای حبس و تمام پروانه ها کرمی زشت خواهند شد و دهان تو پر از دروغهایت خواهد شد...انوقت اگر به عکست نگاه کنم خیال میکنم که دوباره میخواستی دروغهایت را زیر پوستم کنی.. اما من منتظر نماندم

پشت عکست مینویسم:

اگر مُردم کنارم باش.مانند جنین دفنم کن تا فکر کنم که ماه و عطر شکوفه های انار بوده که مادرم را مالامال من کرده...این زمین بار دیگر آبستن من خواهد شد...اگر آنروز آمدی جیبهایت را پر از دانه های انار کن...

آن روز حتما میاید حتی اگر در هیچ تقویمی قرمز نوشته نشده باشد


 

 

دیگر انقدر دور شده ای از من که باید چشمهایم را ببندم تا تو را ببینم که میروی ... در تاریکی!
روزها میگذرند و من هر روز فنجان های خالی از حسهایم را سر میکشم!و برای کلاغانی مرده دانه میپاشم..!درون ذهنم جنینی تکان میخورد!


 

دوست دارم روزهایم را در خورشید نفرین شده ی چشمان تو آغاز کنم که تمام خنده هایم را و خاطراتم و آرزوهایم را محو میکند و مرا محو میکند و تو را هرچه بزرگتر و پر رنگ تر در ذهن بیمار من حک میکند

باید مرا ببخشی اینبار از اینکه اسمان تو را اینگونه زرد میکنم بنفش میکنم و تو تنها زیر بارش قطره هایش میایستی..کلاغ ها روزهاست که زیر زمین زندگی میکنند و از چشمهای کرم گذاشته ی من خاطرات گرسنه شان را سیر میکنند..من برای این خاک و آب نیستم..شاید باید در سرزمین سایه ها متولد میشدم..آنجاست که سایه های مردم درهم می آمیزند..حتی در روشنایی..بی هیچ شرمی..قلب این مردم برای حس های من کوچک است اما... گلها در سرزمین ما گویی بویی متفاوت دارند..البته اگر گلی در سرزمین من برویید باز!

دوست دارم روزهایم را در تاریکی چشمان تو آغاز کنم..آنجا که دیگر از من بودنهایم خبری نیست!

هی نفسهایت را بشمار لعنتی...


 

گاهی ترحم میتونه زودتر از یه گلوله تو رو از پا در بیاره!