تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

حس آدمی رو دارم که رو نوک انگشتاش واستاده و میخاد ببینه اون دورا چه خبره..چه خبره؟!

۱ سال کمتر شد..شاید هم بیشتر شد!!

همش این نیست ولی :(


 

آدمها سه دسته اند..

اونهای که دنیا رو با چشم باز میبینن

اونهایی که دنیا رو با چشم بسته میبینن

اونهایی که سووووت دارن


 

حتی بلبل و گل سرخ اندرسن هم حالمو خوب نکرد و چای و دارچین و عسل و لیمو .. گه!!

حاله دلم بده..بد...خیلی :(

شاید بهتر همان بود که سکوت میکردم و میمُردم

*من اگه جای خدا بودم برای این بروفن های صورتی حتمن بااال میزاشتم..دوتا بال سبز..به سبزی چمنای خیس..باور کن!


 

جریتشو ندارم اما....


 

مرور کردن خاطرات یه چیزیه تو مایه های اینکه استفراغ کنی و دوباره بخوای همه چیز رو از اول مزه مزه کنی!
هه.....!

 

مگر چقدر دور است آنجایی که من همه چیز را فراموش کنم؟ و خودم را از یاد برم؟

براستی مسافت را با چه میسنجند این انسانها؟!

بالهایم را فراموش کرده اند ایا؟!

--- --- - -- - - -  -   -    -    -      -          -                 -                      -                           -                                        -

*دیگر چیزی برای گفتن نمانده!

 

خواند:" قدمم،مسافت را

در کوچه ها لگدمال میکند

جهنم درونم را

اما

چاره چیست؟؟"

کتاب را بست!


 

میبارم..پشت چشمهای شیشه ای قرمز خیره به آسمان..تهی...تهی...بی هیچ انعکاسی از من..میبارم..منهم تهی میبارم..بی هیچ حسی از من بودن..بر آدمها میبارم..کسی سنگینی ام را حس نمیکند...تهوع...تهوع...تنها حسی که زنده بودنم را تلقین میکند...بالا میآورم..تمام چشمهایی که نگاهم کرده اند..تمام نگاه ها از سر انگشانم میبارند..تهی ..تهی...از چشمها نیز محو شده ام...چه کسی مرا به یاد خواهد آورد؟؟..قاصدک ها...آنها که فوووت میشوند..فوووووت...تا دور دست...و فراموش...اما چه زود...چه زود چی؟..روزها...روزها زود میگذرند..ساعتها..ساعتها زود میگذرند بی آنکه کسی زندگیشان کند..زندگی را کلاغها دزدیدند این روزها و بالهایشون رو سیاه میکنند...سیاه مثل موهای من..موقعی که توی آب موج میخوره و دایره میشود..گرد گرد...مثل فنجان قهوه ای که همش زدی تند...تند...تا شاید شیرینی شکر درامیزد با تلخی ...زیر آب خوندماغ میشم..هزارتا ماهی گلی از سرم میریزه بیرون..پرواز میکنند...هزارتا ماهی گلی که پرواز میکنند دور سرم و اواز میخونند اما من نمیشنوم..شکر ها ته نشین شده اند.. من فقط دهن هایی رو میبینم که باز میشن و بسته میشن...اما هر بار تهی میماند...مثل چشمان من..دز طمع واقعیت باز میشود بسته میشود...اما هر بار تهی میماند...از اشک پر میشود..میبارم..میبارم...چه تهی اما...!