تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

براستی که خدایان چشمانم را سیاه آفریدند بی آنکه بدانند چرا...

و نتها مرا!

من که باشم اما..؟!

 

*درگیر دنیایی شدم که کیفیت روابط اجتماعی رو بر حسب روز و ماه میشمارند...حالا تو هی عدد بده!


 

دوباره پیمودن تمام آن مسیری که اشتباه آمدی تو را به اولِ آنجایی که بودی، نمیرساند.!

 

براستی که مادرانم باید نام مرا عوض کنند.شایسته ی آنم که "بینام" خوانده شوم..و شما..ای خدایان من..باید خلقت این جسم را تغییر دهید.چراکه فریبنده است...های شیاطین خفته در چشمانم..زندانتان با هر پلک زدنم ویران باد...آزادید از این منِ فرسوده!

اه...زیر باران جا مانده ام..!

خسته ام ،از زندگی هر روزه ام در این پوست نخ نماِ انسان.!

زندگی در چشمان گرد و بیحالت ماهی های اسیر شده در قوری خلاصه شده...اما نه..ماهی ها حس ندارند حتی اگر همه چیز را بدانند...باید کلاغ شد و از اینجا رفت..کجا؟ به آن شهری که صابون های بیشتری در حیاط ها فراموش میشود و تو آنها را میدزدی...شاید این یکی سیاهی از بالهایت بشوید و نحسی ات ببرد....

باید تماماً گوش شد و گذاشت که نغمه ها جاری شوند

"چه مهمانان بی دردسری هستن مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک مبکنند

و نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانع اند

و  اندکی سکوت"

کرند..این دیگران کرند اما..کر و کور!!

دیگر چه کسی صدای خفته در باد را میشنود و یا اشک پشت این نقابها را میبیند؟...این آدمها حتی باران را با آن دستهای سردش-آن نوازش های گرمش-به بستر خود میکشند و می الایندش یه نفسهایی زمینی..!

باید باران شد و نبارید، باید لغت شد و نگفت یا خورشید..باید خورشید شد و خاموش ماند!

این است راز نهفته در کلمه ، ابر و آسمان! همان معمای حل نشده خدایان خفته بر سر چهاراه ها..

دوباره پیمودن تمام آن مسیری که اشتباه آمدی تو را به اولِ آنجایی که بودی، نمیرساند.چه بسا که تورا دورتر هم کند.........................از خودت.!

 

 

*چه ساده است عاشق دیگری شدن و دیگری را فراموش کردن...اگر براستی فرقی نباشد در دیگری بودن!

 


 

جدیدترین حسی که تازگی ها بهم دست میده اینکه دارم تو یه پرتقال گندیده زندگی میکنم..اما همش این نیست.!