تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

خونریزی مغزی با نکتار خاطرات :)

 

       

سرم درد میکنه..من قدرت حرکتمو از دست دادم اما همه چیز شروع کرده دور سر من چرخیدن درست مثل مورچه های بالدار اتاق من،که وقتی خوابم دور چراغ سوخته  طواف میکنن..فراموشکار شدم..حتی حسهام رو در خاطراتم گم کردم .این کفترهای احمق هم که از صبح منو محکوم میکنن و یکریز مثل شیر آبی که باز مونده باشه میگنن اعدام باید گردد..اعدام باید گردد...مامان بگو این کفترا از اینجا برن..نمیشنوی چطور منتظر مرگ منن..اگه اینا برن کی از دم پنجره دون بخوره؟ کلاغا..کلاغا بیان بعد هی بگن برف برف برف...در ماشین باز مونده..از دیشب..نگهبان! منتظره من برم بیبنم چیزی کم نشده؟چرا آقا...بردنش..چیو؟مگه نمیبینی جای من پشت فرمون خالیه..همیشه اینجا مینشست و تو آینه بجا ماشینا به چشای خیس و سیاه خودش نگا میکرد...مامان الان دیگه نگرانه. نمیشنوم چی میگه اما حتما میخواد بدونه چی شده..چطوری بهش بگم دخترشو تو ماشین جا گذاشتم،حتی اگه ندزدیده باشنش حتما از تاریکی که از پنجره میومده تو ترسیده،پر زده و رفته..اما مامان میخواد بدونه من موبایلمو چیکار کردم.. فقط میگم از میسهایی!! که شمارشون نمیافته میترسم بوی نزدیک شدن "او" رو میده. الان مامان خوشاله چون میتونه ساعتها منو سرزنش کنه..تلفن زنگ زده..میگه شما این شماره رو میشناسین یه عالمه عدد دوره سرم میچرخه..پس پیداش کردن. آقا..آقا..آقا...موبایلش مهم نیست..من جسدشو میخوام؟ندیدینش.؟اما دیدی که چه بارونی میاد. خیس میشه..باد میکنه..چشاش بنفش میشه...تو این بارون آدم چطور باید گریه کنه که خدا ببینه..این بارونا که شوره..اما رو صورت من فقط! زنگ میزنم..گریه میکنم با اینکه ازش متنفرم اما بهم باید فرصت بده..فرصت جبران..اما جوابمو یه زن با لهجه بریتیش میده..میگه من رفته.برا همیشه..صدا هم میخواد بره..میگه خسته شده،از آدمهایی که زنگ میزنن اما شمارشون نمیافته... زنگ میزنن تا ترحمی که مونده رو دستشون رو نثارت کنند تا شبها خوابشون ببره..دوباره که زنگ میزنم صدا هم رفته..تنها مونده سکوت با تکرار بوقی که سنگینیش رو بیشتر میکنه!

شاید اگه وقتی بچه بودم مادرم نمیمرد هرگز اینجوری بزرگ نمیشدم.نمیدونم این رادیو که با من حرف میزنه یا مامان، تنها میگه منهم محکومم به تکرار زندگی مادرانم و مادران مادرانم. چه صدای دوری داره..اما  این زنان که هر شب را در آغوش شویشان صبح میکنند مادران من نیستن..من از بطن زمین متولد شدم..از نوازش دستهای سرد باد در بین شاخه های بی برگ درختان انار.مادرم عاشق صدای کلاغها شد و رفت در پی آنها..تمام روزهایش مسخ وردهای سیاه دانه های قهوه بوده...منهم گرفتارم..محکوم به تکرار زندگی مادرانم و مادران مادرانم...کلاغان خبر مرگ کینگ ادوارد را میدهند من میگریم..اگر این باران برای من میبارد پس من برای چه زندگی میکنم.!؟میگریم؟؟برای مادرم میگریم!

تکه های بیات نان سوخاری سوخته ام رو تو آب انار نرم میکنم تا خرده هاش همراه کابوس ها در تختخوابم، مورچه ها را به خود نکشد.خرده سوخاری با عمر کمی که دارند روی آب انار معلق میمونند و قبل از اینکه غرق بشن به من میفهمونن که آینده دیگه سهمی از من نداره.زمان منو به زیر کشیده.روزهایی قراره از راه برسه که من دیگه توش نفس نمیکشم..سرم درد میکنه..مامان میاد تو اتاق.داد میزنه که من نباید سیگار بکشم..اما من نمیشنوم.اینو از چشاش میخونم..میترسه وقتی میبینه که این انگشتامن که دارن دود میشن.همه چیز اول از انگشتا شروع میشه.حتی زندگی.بعدش مرگ.میخندم..صدای گریه مامان همیشه خاطراتم رو برام زنده میکنه..همه چیز اول از انگشتا شروع میشه..دفه اول که نقاشیامو نشونش میدادم داشت تو چشام نگاه میکرد بعد دست کشید رو انگشتام..انقد خوب اینکارو کرد که من عاشقش شدم..اما حالا همون انگشتان که دارن دود میشن و منم دیگه اون چشارو ندیدم..وه که چقدر دوره این خاطره...حالا من موندم و شترهایی که دود میشنو گوشه دیوار بهم میپیچند و زندگی کوتاهشونو تجربه میکنن من بینشون دنبال تیکه های پازل گم شدم میگردم صدای سردی محو شدنهام رو تو گوشم نجوا میکنه بوی عود نم کشیده تو سرم ول میخوره و دور شترها میپیچه..دود سفیدی از دهنم بیرون میاد..جوهر سیاهی از دستام مدام ورق های سفید رو کثیف میکنه فرشته های ذهنم رستاخیز کردند باورشان شده که خدایشان منم،اینها که دیوانه تر از منن.تکرار و تکرار و تکرار..چقدر خوبه دوس داشتن آدمی که تورو به ابدیت نزدیک میکنه..اما من فرار میکنم..زیر آبی سرد خودم رو غرق میکنم و چشم میدوزم به نور چراغ..شیر آب باز مونده و هر قطره ای که میچکه،یک قدم  روح من ازم دورتر میشه.من میبینمش که دوره چراغ داره میچرخه،بی وزن.موهاش و لباسش دورش شناور موندن.جوری که آدم فکر میکنه انگار زیر آب غرق شده..نفس کم میارم سرمو بالا که میارم تمام آب قرمز شده...من کُشتمش.. ..این کلاغها بودن که منو بزرگ کردن اما حالا نوبت مورچه ها شده بازهم از گوشهام میزنن بیرون.چشمهای تو گولشون زده.مورچه ها حتی دیگه وجترین! نیستن،از لغات ریز کتابام تغزیه میکنن.کلمه هارو ، رو دوششون میچینن و گوشه مغز من انبار میکنن.ذهنم آبستن خاطره هایی میشه که من تجربشون نکردم،لغات شروع به جویدن خاطرات بطنی من کردن و تو از ترس فراموش شدن هزار چهره میگیری اما لغات شروع به جویدن دست و پات کردن..همه چیز از انگشتات شروع شد..حرفهایی که دستای تو به من زده بود حتی از سکوتتم دروغ های بیشتری گفته..تو میدویی و من سر درد میگیرم،بهار نزدیکه اما بچه های گربه ی دانشگاه همشون مردن..مثل دوستای من..من در آینده پنهان شدم اگه فقط میتونستم از ذهن خودم فرار کنم...مراقب بیست هفت سالگیت باش رفیق!

فک میکنی من بازهم بتونم بخندم؟

 

*گه


 

 

خوب اگر خدایان بنای بودن را بر نیستی گماشته اند بهتر است که من هم بروم وگرنه چه کسی یارای مقاومت دارد؟! هه... من یا این گرده های لرزان قهوه؟؟

خیلی سعی کردم چیزی بنویسم..توضیحی شاید اما این چشمان حریصانه روح مرا میبلعند..چیزی خدایان منرا به هراس انداخته که اینگونه پیامبرانش بر من نازل میشوند...شاید سکوت سوتفاهمی نداشته باشد...شریعت پیامبران من تنها در جمله ای خلاصه بود..دیوانه مرا میترساند و عجوزه ای مرا به عشق میخواند و مرده ای مرا به زندگی وا میداشت اما این بی ایمانان از روی ترس پرهیزگار شده اند...نجات دهنده را نجات دهیم تا نجاتمان دهد*

میدونی.. نمیتونم چیزی رو بنویسم که مطمینم تو نمیتونی بفهمیشون ..

در نهایت...خیلی ساده نیاز دارم یه چند وقتی جایی بنویسم که کسی نخونه .. احتیاج دارم گورمو گم کنم تا ترمیم بشم..این جسم برای این روح بیش ازحد فرسوده شده و از تناسخهای شبانه نیز خسته...باید صورتکی  از این انعکاس درون چشمهای بیروح بسازم تا خودم رو فراموش نکنم..

 

ته لیوان شیر کاکائوم زرافه میبینم..چه معنی میتونه داشته باشه آیا؟؟؟

همین :)

 


 

خبر جدیدی نیست! بیمار شده ام باز...اما این بار خرسندم با این هوا برفی،چه کسی اهمیت میدهد که این کرمها برای بلعیدن من اینگونه شتابانند؟؟؟من میپندارم که با هر حرکت خود گویی در تلاشند که مرا نوازش دهند...

تو را بازهم گم کرده ام؛برای یافتنت مورچه ها را خبر میکنم،با خرده های نان سوخاری و خدایان نیمه جویده و رویاهای اوغ زده ام بروی تختخواب .. انتظار میکشم.این مورچه ها ابلهند اما؛ تا چمشمانم را میبندم گمان میبرند که خوابم و از گوش هایم خیل خیل بیرون میجهند،سالهاست که خوابهایم آنها را دچار سوءهاضمه کرده! مخصوصا این خوابهای جدید،آن مردهای مست با لهجه های فرانسویشان در کافه های تاریک و پردود و خوشی های ساده ی بورژواییشان که هر شب دل به رقاصه ی پیر و چاق کافه میبندند و لیوانها را به سلامتی او بالا میبرندو حریصانه به لبان قهوه ای و چروک او چشم میدوزند..منهم هستم! در گوشه ای تنها نشسته ام با حسادت نقشه ی قتل آن زنک خرفت میکشم..هاه بگذریم!!

اینروزها انقدر دارد شبیه هم میگزرد که تقریبا من چشم بسته زندگی میکنم تنها خوبیش این است که دچار "مرگ لحظه ای" میشوم و در روز ساعتهای زیادی را زندگی نمیکنم...اکنون میفهمم هنریته (خواهر هانس*) بعد از اینکه قاشقش در ظرف سوپ میافتاد برای چه "گه" را با بیتفاوتی بیان میکرده. بیشک او هم همان چیزی را میدیده که منرا بعد از هر بار تصادف وادار به گفتن "گه" میکند...

مورچه ها ساعت ها وقت صرف ساختن شمایلی از تو کرده اند بی آنکه چشمان باز مرا ببینند...شاید فکر میکنند من مرده ام.مورچه ها شکمت را انقدر بزرگ ساخته اند که انگار آبستن حرفهای نزده و فروخورده ات شده ای و این تو را مضحکتر از همیشه کرده اما  این مورچه ها را به خنده نمیاندازد چون آنها همه ی رازهای تورا میدانند...اما من میخندم..به تو میخندم . میرقصم و آهنگهای زنان صدا کلفت اسپانیایی را زمزمه میکنم لاو می فور عور اند لت فور عور بیگن تونایت شاید که این باران هم ترا جادو کرد عاشقم شدی...اما مراقب باش.!

 

*وای وای بوی عید میاد...عید و کیف و کفش نو وای وای.. بو گند من که تنها جورابهای رنگارنگم را خریده ام..وای وای!!


 

       

 

تاحالا شده فک کنی بعضی از آدما فقط به خاطر این بدنیا اومدن که یه روزی یه جایی به تو یه حرفی بزنن و بعدش...خوب بعدش هیچی..!!  حتی اون موقع خودشونم نمیدونن چی میگن و تنها اون جمله رو حفظ کردن...یه جور مسخ که منو میترسونه!!

خوب من دچارش شدم! :)


 

کاش میشد هنوزم مثل قدیمها راحت گولم زد اما تازگیها انقدر احمق شدم که هر حرفی رو باور نکنم..!

 

بازم داره بوی عید میاد...هنوزم ازش بیزارم..امسال بیشتر حتی!...چون خاطرات عید سال قبل هم اضافه شده..از عیدها متنفرم! و چه نزدیکه این لعنتی!!


 

هه...فراموشش کن.!!