تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

روحم تو بدنم جا نمیشه با این مه و برفی که میباره...

پن:دیدی خدایان چه معصومانه برای من دسیسه میچینند با آن مغزهای نخودیشان

نمیدونم امروز رو چطور باید در خاطراتم جای دهم!! آن گریه ی مضحک با نیش باز در سلف دانشگاه جلوی چشمان از حدقه در اومده این ماکیان!!!!! ریاضیدان! و یا چه توضیحی دارم برای این خوابی که دیدم؟! خدایان دارند مهره ها رو اشتباه جابجا میکنند و تنها من این را فهمیده م..! :)

کاش امروز را زندگی نکرده بودم اما..!

:(


 

 

فعلا دوست دارم انقدر سرمو بکوبونم به گوشه دیوار تا تمام مغزم و خاطرات متعفنش بچسبه به سقف.!

شاید کمی آروم تر شدم!

 


 

      

انتظار مزخرفیه این که بخوای من تمام حسهامو بریزم توی لغات و تو بفهمی تمامشونو..

فرار از ترسهام تنها اونارو به من نزدیکتر کرد دنیای من هرگز تابع فیزیکی نبوده که انشتین به اثباتش رسوند،به اعماق کشیده میشم و پرواز میکنم...کشتیم به خشکی که بشینه غرق میشم...خشکی جایی که آدما دوتا پا دارن...سنگینی خاطرات بیشتر میشه وقتی که دود میشن........

توی این روابط انسانی چی نهفتست که من توش این همه عاجز میمونم...من آدم کاملی نیستم اما هنوز میتونم بخندم...باور کن.!

برای پیر شدن فرصتی نمونده...من باید برم از اینجا...حالم از تمام چهره ها بهم میخوره

این آدمها بدون نقاب چطور میتونن نشون بدن که خوشحالن یا ناراحت یا هرچی...چقدر دروغ میخوان بگن با این صورتکها..تا کی؟

کاش این صدا تو سرم نبود..من تحمل شنیدن ندارم..من یه آدم ضعیف بدبختم..نه دیگه اعتراف برام سخت نیست...خاص بودنم تنها ساخته ی ذهن شما بود و تنهاییهایش برای من...از روی نیازه که سخاوتمند شدم...من جرئت تنها بودن تو این خیابونهای یه شکل رو ندارم...ترس گم شدن در هزارتوی وجودم بیشتر از گم شدن بین این درختای سربه فلک کشیدست...

   ***از تنهایی گریانم و ار آدمیان گریزان

دنیا پشت سر من رو به نیستیه...دنیای درون من رو به زواله...توی باد صدای گریه ها رو تنها من میشنوم...موجها که به صخره میخورن همه چیزو قرمز میکنن...همه دارند میمیرند...من دارم تبدیل میشم به تمام "تو"های بی نام و نشان...ترسهایم چه نزدیکند...بویشان را روحم میبلعد،زیر چشمانش را سیاه میکند، لبانش را سرخ و ترسهایم را سخت در آغوش میکشد...ترس واماندن از ترسهایم او را روسپی بزرگواری میکند...

حسهایم...تمامن دروغ زیبایی بود بر روی تمام این کثافات...خاطراتم تبدیل به کرمهایی متعفن میشن و در تمام رگهایم جاری میشوند...ساعتها زیر بارانی مینشینم که تنها بر من میبارد...سخاوتمندانه...قطرات تنها مرا نوازش میکنند...اما این باران بوی مرگ میدهد...بوی دستان تو را...

دیوانه ای مرده، مرا خواب میبیند...خدایی کور و کژ روی، دنیای مرا میسازد با آن غولهای تک چشمش.. و خدایانی نفرین شده گرده های قهوه را ته فنجانم میچیند،سرخوشانه از این بازی.. و تنها  الهه مرگ روحم را به هماغوشی در بستر میکشد.. و عجوزه ای ابله روی عاشقانه هایم را برایم میسراید هر شب... مارگزیده ای افلیج خاطراتم را هر بار برایم زنده میکند و میخندد،از اشکی که میریزم..اما این نجوا،این صدا که نیمه شبها در سرم میپیچد از ان ماه دیده ای مجنون است..تنها او میداند که باید از اینجا رفت اما چگونه؟؟! صدا تنها مینالد...او نیز نمیدانند راز دل کندن از این من های اسیر شده در من چیست!

یا نجاتم بده یا توهم باری بر دوشم بگذار،آهسته غرق شدن مرا میکُشد..من برای پیر شدن بسیار جوانم...بیفروغی چشمانم فریب است،پوست چروکیده ام را باور نکن،لبان مرگ،لبانم را اینگونه پژمرده کرده،دست دیوان، سیاهی از موی سرم دزدیده...من برای پیر ماندن جوانم...اگر این دست تنها توهمی است برای دلخوشی بگذار فرو روم...تنها..!

تنها اگر راهی بود برای اینجا نماندن شاید من هم شادی بیدغدغه خندیدن را میچشیدم...حتی اگر به کوتاهی و آهستگی فرو افتادن برگی از بلندترین درخت این شهر در زیر پای عابری کولی میبود...

شاید روحم به همخوابگی با این جسم تن در میداد و من لحظه ای زندگی را تجربه میکردم...

اما جایی که من هستم آخر است

محکومم به زندگی در بن بست

حتما روزی خواهد بود و خورشید برای رفتن من طلوع خواهد کرد...اینرا در خوابهایم دیده ام...

شاید خورشیدِ فردا،برای من باشد...

اگر تا فردا من نیز مانده باشم...

بیدار خواهم شد

خواهم رفت

شاید

میتونی منو حس کنی؟!


 

 

-فک کن زیریش سینزده باشه!!!هوهوهووو!:)))))

*یا خدا!!! اینم از جِعفر آقا مارموز و پلاک سینزده اش!!

 


 

 

*روبه آینه مینشینم موهای سیاه و کولی ام بسان مادری عذادار صورتم را در آغوش میکشد از چشمانم شوری روزهای گذشته جاریست ،در اعماق چشمانم تکاپویی نهفته،خیره میمانم،پیرزنی را مرده میابم خیره به آنسوی آینه!

به چشمانم نگاه کن..من تنها توهم ساخته شده از گوشت و خونم و شما چه ساده دروغهایم را باور میکنید                       -  میخندم بدون اینکه لبخند بزنم  -

کلمات ردیف شده در خطوط موازی جان میگیرند و به تکاپو میافتند،تبدیل میشوند به مورچه های سیاه در طمع شکار خاطرات من

 دیوانه شده ام و دیگران را به دیوانگی میخوانم و از این بازی خنده ام میگیرد از آن ریز خنده های پشت تلفن نیمه شبهای تابستانی که گرمایش دل آدم را بیقرار میکند...اما من در این سرما نیز  بیقرارم چراکه صدایی روحم را به خود میخواند از رفتن افسانه ها میگوید...

صدایی به ناصافی نوازش آرشه بر روی سیمهای ویلنی کوک نشده در دستان لرزان پیرمردی در هوایی سرد...

روحم خود را میکوبد به دیواره های ذهنم،مینالد،دست افشان و پای کوبان میگرید،باید رفت

تورا در خوابهایم گم کرده ام،مورچه ها این را میدانند و هرشب تکه ای از تورا میدزدند و گوشه ی ذهنم انبارت میکنند...از نو میسازمت!

 سر رفتن دارد این من آسمان نیز این را فهمیده!

آخرین آهنگت را برای من بنواز

 

در چشمانش چیزی بیش از یک نگاه نهفته بود اما تنها من دیدم!


 

   

اوهم به یکباره بت هایش را شکست..!

*در پشت صورتک های همیشه خندان چهره ای پنهان نیست...باور کن!

 


 

 

 

*انسان!گاهی باید تقاص متفاوت بودن را متفاوت پرداخت!

*سربازان من به پا خیزید!


 

مگر چه سری نهفته در این سرنوشت از پیش تعیین شده و ساختگی ذهن خدایان بیمار که من اینگونه هراسانم؟!براستی این خدایان جوابی برای ترسهای من نیز خواهند داشت؟

زندگی وضوح خودش را از دست میدهد...میاندیشم به پیر مردانی که آهسته گام برمیدارند...براستی دنیا برای آنها بزرگتر است با آن قدم های سست و سنگین و نگاهشان...کودکی از درون آنها به تماشای دنیا ایستاده ... با شوق تجربه ی اولین ها ، اشک در چشمانشان جمع میشود از شکوه درختان کهنسال..!

دریغ که ما چه ساده میگذریم !!

در خط آخر تمام سرنوشت ها -برای من و تو - فرقی نیست تماما خواهیم مرد!

از مورچه ها باید گریخت!

 

*جور دیگر باید دید!


 

سر مینهم بر زمین...این نجوا از درون من بود یا صدای کرم های خاکی هرگز نفهمیدم!

صدا از پرواز میگفت و هم آغوشی با آسمان

وای بر تو کرم زمینی من ! آرزوی پروانه شدن را از سر بیرون کن

که آسمان تو در اعماق این خاک سردست

کلاغها خبر از مرگ خدایان بیمار من  میدهند

باید از این من گریخت

 


 

تقصیر من نیست که بخدا من دوتا پا دارم همش..دست؟؟ آره دوتام دست دارم.که چی؟؟؟آهان بال...نه بال دیگه ندارم.هان؟چرا؟؟خوب راستش مزاحم میشدن.آه...میخواستی چیکار کنم پس؟غووز؟ تا آخر عمرم که نمیشد...خوب آره میدونم هر چیزی که مزاحم بشه رو نمیچینن..عجیبه برام که میگی چرا؟؟اونوقت همه اطرافیان من باید گلویی پاره میداشتند..چی؟؟الووو...آهان ..آره اینم هست..دوتا گوش!! این منطقی ترم هست..دوتا گوش در عوض عن تا گلو..اما با منطق من جورنیست..نمیبینی مگه؟ از پیشترها آسمان بالای سر من آبی نبوده!...تق!

 

*یه نفس عمیق...سرطان عزیز خوش آمدی!

حال دلم خوب نیست.. :(

 


 

 

باران بارید...دیگر این درختان سر به فلک کشیده ی شهر هم نمیتواند حضور غولهای آهنی را کم رنگ کند با آن چشمهای خیره شان!

هی سربازان مقاومت کنید..من هم به دنبال راهی برای رفتن به خانه ام...اما این خیابانها راه بازگشت نیستند..از این یونیفر خندان بیزارم...خانه بالای سر ماست..آنجا که روزی خدایان نفرین شده ی ما میزیستند.

دستان مکانیکی گوش به فرمان غولهایند مگر نمیبینی چه حریصانه عمر قطره ها را کوتاه میکنند و سربازان را مسخ؟!..جنگ آغاز شده!

اما دستی چشمان منرا نوازش نمیکند...صدای قطره ها در گوشم میپیچد " حافظه  توانایی نیست... فراموش کردن توانایی ست"

استفاء میدهم و از خطوط موازی بی انتها میگذرم بی هیچ دلهره ایی

آژیرها برای که به صدا در آمده؟!

 

لغات برای حس های امروزم حقیرند..باشد برای بعد

اولین ضربه رو تو ماشین زد. امروز...کی باورش میشد که زنده مونده باشه..:) به یه شکست دیگه نیاز دارم تا بدنیا بیاد...همم...

اسمشو چی بزاریم حالا؟! خوشالم...خوب؟!حتی اگه حسود باشم!

:(