هر خداحافظی لحظه ای مرگ است...
و رفتن تو چه ناجوانمردانه هر روز برای من تکرار میشود
پشت در ایستادن هایت و بی تقلا خندیدنت
و من چه احمقانه پنهان میکنم اشک هایم را در تنهایی پشت چراغ قرمزهای این شهر شلوغ با صدای که آخرین رفتن ها را عاشقانه زمزمه میکند و آخرین ماندن ها را کافرانه ستایش میکند..
چه سری نهفته در این درختان سر به فلک کشیده ی شهر که در سکوت میان من و تو تمام ناگفتنی ها را فریاد میکشد و من میشنوم دلتنگی را و ما میستاییم سکوت دلتنگی را..
کسی ان بیرون صدای منرا میشنود...تنها سری تکان ده!
براحتی دچار تب های کودکیم میشوم
و حسادت میورزم به زوج خندیدن ها
چرا که روح من تک افتاده...به دور از تو
هر روزی که میگذرد آجری به آجرها اضافه میشود با این خاطرات ذهن بیمارم
:(
* ای مطربان ای مطربان بر دف زنید احوال من...من بیدلم من بیدلم!

ت ن ه ا م
بر من در وصل بسته ميدارد دوست
دل را به عطا شکسته ميدارد دوست
زين پس منو دلشکستگی بر در اوست
چون دوست دل شکسته میدارد دوست
چشم مرده ها خیره میماند به آسمان درست مثل سنگ ریزه های کف خیابون
هی تو پسر...قبل از اینکه بمیری یه نگاهی به آسمان بنداز
این آبی همون آبی بالا سر تو نیست!
اینها برف نیستند که میبارند تکه هایی از ماه اند که فرومیریزند
و تو را بی هیچ محاکمه ای سنگسار میکنند
و من به دستهایی خیره میمانم که بیفرجام و تکراری من را از دید غولهای یک چشم پنهان میکنند
اسیر یک دایره ی قرمز شده ام
چشم میدوزم به لکه های خون
با چشمانی بسته نگاهم کن
بگذار دخترک درونم در این جسم فرتوت به پرواز درآید
*حتی پشت چراغهای راهنمایی هم باران میبارد...
ممم...باشه میگم...حسودیم شد آقا حان..حسودی..! خوبه؟!

شناور مانده ام
سالهاست که شناور مانده ام بر دریاچه ای سرخ
کس صدایم نشنود که من دور افتاده ام از آدمیت
روحم اما اسیر مانده...اسیر دانه های خاک
موهایم بسان دختر کان کولی
میرقصد-گیس افشان و پای کوبان-با هر موج سرخ
من میخندم به بازی سیاهی و سرخی
جادوی کدامین نگاه اینگونه مسخ کرده مرا؟
تناسخ های روزمره
روحم بازمیگردد
هوشیار میشوم
سقوط میکنم به اعماق
"براستی که مرده ها سبک بال ترند"
*انارهام رو برای کلاغای مرده دون میکنم.!
دانه های سیاه باران میبارند اما وقتی که پوست منرا نوازش مبکنند به سنگینی دانه های سرب میشوند.
محو میشوند زیر پوستم و در تمامی شریان های خونی ام جریان پیدا میکنند!
پوستم باد میکنند و بنفش میشوم زیرا رگهایم دوباره از درون پاره شده اند!
روحم زیر پوستم غوطه ور میشود و وقتی که به سطح بدنم نزدیک میشود،من از تضاد قرمز و سیاه زیر پوستم خنده ام میگیرد!
تا به حال او را این چنین ندیده بودم! -شاد-
لذت میبرم از شش های آهنین خود!
پاستیل های کرمی شکلم را میاندازم ته فنجان تا آزادانه شنا کردن را تجربه کنند در زندگی نداشته شان!
اما تمامشان غرق میشوند
لبخندهای همگانی ام را باز هم ارزانی بیگانگان میکنم! -در مقابل آینه-
"شما نوشته های مرا میخوانید اما زبانم را هم میفهمید براستی؟"
یکم ساده تر!
آرزو داشتم منهم یک آدم خاص لعنتی بودم!!
اما احمقی بیش نیستم
پوستت مرا به گریه میاندازد!!
چون تو یه آدم خاص لعنتی هستی!!
تلاش مضحکی میکنم تا آرزوهایم را شخصی کنم
اما دیگران دزدند و در هراس..
در هراس فراموش شدن!
اما آلبن میخواد که بهشون وقت بیشتری بدم تا باهاش کنار بیان-دیگران-.!
شاید آهسته محو شدن راحت تر باشه.
اما من سعی دارم به هلدن بفهمونم که حرف زدن راجع به چیزهایی که تجربه نشدن کمی احساس حماقت آدم را زیاد میکنه!
ممم...به نظر میاد که خنده هام و نگاهم فراموش نشدنی آن.!
نفرین های شبهای بارانی با دوامند..!
لبخندها از بین نمیروند
از صورتی به صورت دیگه ای پرواز میکنند
دقیقا همان لبخند.!
دلم باروون میخواد
ورد های جدیدی یاد گرفته ام که باید قطره های باران آنها را در گوش تو زمزمه کنند
چترت را همراه داشته باش
: )
کرم های ته فنجان بال درآوردن و شروع کردن به پرواز دور چراغ سوخته ی اتاقم
همان چراغی که مورچه هایی- که نصف شبها عادت دارند از خوابهای من تغذیه کنند -زندگی میکنند
دنیا را از چشم یه کرم ژلاتینی- که میتونه پرواز کنه-نگاه کردن هم حتی کسل کنندست
بر میگردم به زندگی عجیب خودم
: )
----------- - - - - - -
پن:دستان من خدایان نفرین شده ای هستند!
پپن:در گوشم زمزمه کرد و رفت
پیش خود میاندیشم که قطره ها هم صدای منرا اینگونه هراس انگیز میکنند
یک لبخند رو به دوربین زندگی!
زنگها برای کس دیگری به صدا در میآیند!
*عکس ماله دوره کنکوره غرابت حسی داشت با امروز عجیب!
**پاک شد...یه خود سانسوری بزرگتر!!
من سنگ شده ام...تو مرا سنگ کردی...اما این جاذبه ی عوضی زورش به من نمیرسه...به خاطر اینه که من سنگی شدم که پرواز میکنه و شما سنگی شدید که هر روز قدمی پرتتون میکنه جلو یا عقب...
از خود بی خود!!
*
او میداند که چطور منرا عاشق خودش کند
من نیز میدانم چطور او را عاشق خودم کنم
اما از هم گریزانیم....
من نیز آموخته ام که فرار کنم از تمامی حسهایم،"بجز تنهایی"
زیر اعماق آبهایی سرد نغمه هایم را فریاد میزنم
و تنها جغد های ویرانه ی ذهنم هم صدایم میشوند
در اشکهایم که رو به سرخی میروند غرق میشوم
روحم رسوب میکند
به کجای این شب تیره بیاویزم لباس عروس مرده ی خود را؟
اینها همه نفرین اند..آدم ها اون بیرون تغییر میکنند..!دیدن دوبارش بعد از گذشت این همه روز و ماه خوشحالم نکرد.!دیگه نمیتونم حتی به خودم دروغ بگویم"که شاید روزی من شیفته ی او و او شیفته ی من بوده؟" واقعا چنین چیزی بوده؟ به عاشقانه های خود ساخته ام میخندم..با تحقیر!
آن روزها گذشتند و من تا الان حاضر به دیدن این نبودم.!اما حالا چشمهایم باز شده اند اما هنوزهم خواب میبینم!اینکه رویای من نبوده؟ منتظر روزی میمانم که خودم را در آغوش بکشم..بعد از این همه کابوس و گذر ایام..براستی سخت است زیستن در ذهن کوچک من که خاطرات این گونه گریزانند از من؟و من از خود؟
دلتنگم!
در دایره ی بسته ای از لغات به دام افتاده ام
راه فراری جز سکوت نیست!
تکرار و تکرار و تکرار و تکرار و ...
:)
پوستم خودش را میفروشد به آسمان
اما روح من تاب سنگینی را ندارد
براستی به کدامین گناه نکرده،آسمان این چنین سنگسارم میکند؟
با دانه های سفیدش
دانه ها نفوذ میکنند و پوستم خیانت
مغزم شناور میشود و دفتر خاطراتم خیس
جوهرهای سیاهی که با آن خاطراتم را مینوشتم از چشمانم میچکند
چه سرد و چه شور است خاطرات
چشمانم تاول میزند
دردهایم را در باد رها میکنم
تا در گوش تو زمزمه کنند
"روزهای زندگیت را میشمارند
اما روزهای مرگت را فراموش میکنند"
خیره میمانم به روزشمار روزهایم
سالهاست که ورق نخورده
مبتلای خاک شده ام و زمین زده
نگاهم را از دانه های انار میدزدم
زیر پوسته ی هر انار هزار چشم خفته است
در انتظار فرصتی که به من خیره شوند
بسان چشم مردگان
غولهایی یک چشم در تعقیب منند!
*دستهایی که دوست میداشتم

در راهی، تنها قدم میزنم
چشمانم را میبندم
حضور غریبه ای آزارم میدهد

گاهی نوشتن متمادی بیشترین انتظاریه که میشه از یه مرده داشت!
--------- - - - - - - - !
**سینوزیت هایم کرم میگزارند
کرم هایم اما کوچ میکنند به سطح نه چندان صاف پوستم
و اشک هایم از دماغم میچکند...به همان شوری
رنگ رگهایم به زرد میگرایند
خاطرات خود ساخته ی من به تاولهایی تبدیل میشوند و تمام روحم را در بر میگیرند
بیمار شده ام
اما از تو خبری نیست هنوز
آخرین تکه های مانده ی ذهن بیمارم را مورچه ها میدزدند
و انبار میکنند در گوشه ای از بدنم
زخم های روی شانه هایم سر باز کرده اند
و تمام دخترانگی من حل میشود در قطرات
فرو میچکند از من
سوپ های مادر اینبارهم معجزه ای نمیکنند
فرشته ای در گوشم زمزمه میکند
"حوا سیب را نه برای خودش...بلکه به خاطر ممنوعیتش میخواست!"
روحم دچار شده است
به تناسخ هایی روزمره
و از روی عادت است که هرشب بازمیگردد به این جسم فرتوت
تا خواب هایم بی رویا نمانند
گویا بیمار شده ام!
*پ.ن:او هم زنگ زد اما آنی نبود که من خوابش را دیده بودم