پوستم پیر میشود زیر قطره های بنفش بارانی که تنها بر سر من میچکند قطره ها همه چیز را نمناک میکنند اما لبخند من میخشکد بالهایم دیگر توان پرواز ندارند و پاهایم توان راه رفتن سقوط میکنم بر روی نقوش حک شده ی ته فنجان ..

خیلی راحت روحم خودشو از بدنم پرت کرد بیرون و مرد!
بعد از اون کلاغها همه سیاه پوشیدند!
و باروون بارید!
*
خودم را در آغوش میکشم و تمام روحم را میگریم و عاشقانه هایم را از نو میسازم و کودکانه هایم را میپیچم لای سیگار و دود میکنم-در باد-..!
از خود بی خود شده ام
و از مهشاد تهی.!
رو به خورشید راه میروم اما سایه ی روبرویم حتی خاکستری هم نمیشود..!
روحم شعرهای محلی زیر لب میخاند و دور از من زیر باران میاستد و بنفش میشود.!
فصل پیله بستن کرم های خاکی ذهنم شده.!
باشد که پروانه هایی شوند
و تمام شب گرد نور ماه در کاسه ی اشکهای نریخته ام به پرواز در آیند
من با سماجت گردابی درست میکنم در فنجانم
و دانه ها سرگردان گوش به فرمان من میشوند
زندگی را دزدیده ام!
دیگر از آن من است!
:)
و هیچکس نفهمید که حتی مریم هم معشوقه های پنهانی خودش رو داشته.!
باران بنفشی شروع کرده به باریدن در گوشه ی اتاقم...آنجا که زمانی بالهایم را کاشته بودم تا سبز شوند!
اما قطره ها رد سرخی میگذارند بر پوستم و من خیره میمانم به زنگ تلفن.!
*...
موهای سیاهم پنهان میکند صورت رنجورم را! بسان چارقد سیاه مادربزرگم که هر شب پس میرود و موهای نداشته اش را عریان میکند و مادربزرگ میگویید از روزی که زیبا بوده و جوان و میگرید و خود را میآراید برای مردی که میداند نمیآید دیگر و من اشک هایم سیاه میچکند و سرخی خونم را بیمار میکنند و دودی بلند میشود از خاطراتم دلتنگ میشوم دلتنگ نوازشهای سرد تیغ بر مچم و گرمی آغوش قرمز خون بر مچم و میسوزم از خاطرات فراموش نشده ام اما…خاطرات رشد میکنند ریشه میبندند در اعماقم و پر بار تر میشوند و من ندانسته –تنها برای فرار- خاطراتم را دفن کردم زیر خاکستر رویاهایم چشمانم..چشمانم از برای تو اما که من سالهاست که از درون میگریم و شما میخندید بی خبر پنداری که زنده اید و تنها من میشنوم که انسانها -بسان روسپیان رسوا شده- بوی هم آغوشی مرگ را میدهید دستهای حنا بسته مادربزرگ موهایم را پس میزند و میآراید چهره ام را –بسان خود- چشمانم را سیاه لبانم را سپید و گونه هایم را زرد شب شده دستانش وا میماند نگاهش خیره رو به آسمان در تمنای ماه در تمنای باران و من زمزمه میکنم همچون وردی سیاه رو به شب -اگر به بودنهایم ایمان داشتی طلوع ماه بوی نوزایی خاطرات را میداد و غروب طعم زندگی- اما تو میدزدی غنچه ی اناری را که حتی فرصت سرخ شدن را نداشته از باغ بیگانه ای بی خبر از راز درختان بی خبر از راز من تا حالا شده احساس یه درخت انارو داشته باشی..که فقط یه بار بتونه میوه بده..بعد این بخواد همه میوه هاش سفید بشه بجز یکیش؟؟ آ !!؟