همیشه بعد از شادیهای بزرگت غم ها رو بیشتر احساس میکنی..همیشه موقعی که داری میخندی بعد یاد چیزی میوفتی ناراحت تر میشی..موقعی که جواب چراهای بیشتری رو میگیری میفهمی که احمق تری...همیشه همینطوره..مگر اینکه خوش شانس باشی..!
در فرهنگ لغات به دنبال تکه هایی از خودم میگردم تا شاید احساساتی که دچارشان هستم را معنایی ببخشم
تا ته مانده های ذهنم را بازگو کنم...اما چه حقیرند این الفاظ.!
و گریه میکنم
و تو نمیبینی
و من بازگو نمیشوم
دوست دارم که بلند گریه کنم...با صدای بلند در بغل کسی که چراهای احمقانه اش را نثارم نکند.!
خسته ام
از بی صدا گریه کردن های شبانه در آغوش سرد بالشهای مرده ام..!
برای فرار از تنهایی در آغوش میکشم عروسکهایم را که حتی ذره ای از بوی کودکیم را نمیدهند..
دلخوریهای کپک زده ام سر باز میکنند
و از من غول سبزی میسازند
ومن را می هراسانند
از آدمیت دور میمانم
تمام خاطرات زود تر از اون چیزی که فکرشونو بکنی خراب میشن..با یه تلنگر کوچیک..!
میره زیر خاک و محو میشه..
مثل یه حلزون که ترسیده باشه،اونقدری که حاضر باشه بمونه توی صدفش و فاسد بشه و بمیره!
مثل روح من..که داره کرم میزاره!
که داره میمیره..!
و تو خیره ماندی به ریزش پونزهای بی احساس!
در این حد میتونم بگم که ما بردیییییییییییییم....شماره 80...نفر سینزدهم....چیه؟!
میگم...این یعنی ما خلاقیم...یعنی که خوبیم..! یعنی سینزده انتخاب درستی بوده..! یعنی حقم این نبوده که دربون بشم!! یعنی میتونه همه چیز خوب باشه...به به..عجب صندلیی!! ماه!!
یعنی حتی مرسی جینوس که امروز عالی بودی...بال داشتی...
شادم جدی...میتونم سی و دو ساعت بودویم و جیییغ بزنم..! نان استاپ!!!
چون عدد 80 از دهن کسی که تو حتی نمیشناسیش خوشالت نمیکنه...اما منو کرد..
هی...ما بردیم!!!!
عکس کارمون میمونه واسه بعد...بعد از نمایشگاه..!
میخای بفهم میخای نفهم...این تغییری تو خوشالی من نداره.!
اوهوم...ارشد هنر حتی!!
واقعا که..!!
*سومین دوره مسابقه تفکر خلاق!!! و من!!!!
و با تشکر از شرکت کارتن توحید!!
از زندگیم لذت میبرم درست مثل یه گلابی پلاسیده ته یخچال که چشم دوخته به کم و زیاد شدن غیر انسانی ِ جمعیت اناری..!
دنبال چوب خشک میگردم باز و تیکه های شکسته ی کشتیم.!
جمشید میگه: من همیشه آرزوی چیزایی رو داشتم که میدونستم قراره بهشون برسم.!
و من پیش خودم فکر میکنم که من همیشه آرزوی چیزایی رو داشتم که میدونستم هستم...خب..شاید بودم روزی!- -نه خیلی دور-
تو میگی..؟
را!!؟
* ارمغان-کاخ
پ.ن:ای وای بر اسیری کز یاد رفته باش در دام مانده باشد٬صیاد رفته باشد
:
من دوست دارم اگه مردم تناسخ کنم توی لاکپشت ها...چون همیشه دارند میخندند حتی اگه نتونن پرواز هم کنند!
*آسمان تهران!
دستام میلرزه...جرئت اینو پیدا نمیکنم که گریه کنم...
یه چیزی هست که میگه تمام زندگیم یه دروغ بوده...نه تنها زندگی من...بلکه صرفا زندگی اوهامی بیش نبوده!!
کودک درونم بالاخره با من حرف زد...گفت که منتظر چنین روزی بوده...خدای من..پیر بود..من از پیری میترسم و تمام مدت ذهنم آبستن یک پیرزن بوده...خوابهایی دیدیم که از آن یک پیرزن بوده و عشقهایم-تنها هوسی-هوس یک عجوزه ی پیر...!
و من خیال میکردم که پیام آوری هستم از آینده...اما تنها پیامبرخاطرات عجوزه ای فرتوت بوده ام.!
مثل یه بچه شتر کینه ای بار میام من...
میترسم..از چیزهایی که در ذهنم هست..برای مرگم نقشه میکشم اما این عجوزه ی پیر نمیزاره..حاضر نمیشه یه بار دیگه بمیره و من در فکر خودمرگی هایی زجرآور!
برام لالایی میخونه...بلند،ترانه های کودکیم را...و من خواب میبینم...خواب جوونی های عجوزه ی مغزم رو.. وصداش تو بدنم میپیچه...
-مامان..مامان من بچه بودم برایم لالایی میخواندی؟! او سکوت را در گوشهایم پر میکند و من تو نگاه سرد و مبهوت مادرم تکیه ای از کودکیم را حتی پیدا نمیکنم و فرو میریزم..!
عجوزه میخندد و میرقصد و میخواند و مینالد..
استفراااغ...ته مانده های ذهنم را بالا میآورم
روحم کولی میشود و تمام خاطراتم را به دوش میکشد و میرود..خیلی دور از من..
میگویم گاوها خوشبخت ترین انسانهای دنیا هستند...چون هرچیزی را نوشخوار میکنند..حتی زندگیشان را.!
اما من مثل یک بچه شتر بزرگ شده ام.!
دور از چشم "او" وصیت هایم را مینویسم..!
اگر مردم گردنم را با هسته های آلبالو زینت دهید...دانه های انار را در دهانم بگذارید تا بعد از مرگ من درختی شود و روح من خانه ای داشته باشد...در قلب هر دانه انار..چشمانم اما،از برای کلاغ هاست...تا بعد از مرگم نظاره کنم دنیا را از فراز..!
اما گوشهایم...آنها را زیر چراغ راهنمایی خاک کنید تا صدای ساز کولی های خیابان گرد آرامم کند.!
و لبخند میزنم.!
گیسوانم را بلند میکنم...تا ببافم طناب داری...یکی از زیر..یکی از رو-به تاریکی شب میبافم طناب داری و دود میکنم خیالاتم را!
و کینه ی دکتر گیورگیس را به دل میگیرم که زنده بدنیا آورد من را،و عجوزه ی زاده ی ذهن مرا!
ته مانده های ذهنم را نجویده میبلعم برای چندمین باری که فراموش کرده ام...
گردهای قهوه در آخرین جرعه ی باقی مونده تصمیمشون رو میگیرند.!
و مینوشم.!
گردی فنجانم را سیاهی قهوه پر میکند.!
یکدست!
منتظر میمانم!
(:(
ته دلم خالی میشه...
-مثل..ممم..تا حالا یه بطری آب رو آروم کج کردی بعد یهویی دوباره اونوری کجش کنی؟-
ته دلم خالی میشه..مثل یه بطری اب که کجش کنی..یواش...بهد یهویی اونوری کجش کنی...تند.!
بازم خودم رو میبینم...
که بین دوستانم-و نه دوستدارانم-میخندم و حرف میزنم و به طرز بی نظیری احمق جلوه میکنم..چون باید یادم بماند که خنده چیست و کلمه ها چه معنایی میدهند..!
دلتنگی هایم را مثل وردی رو به آسمان زمزمه میکنم و میگزارم باران، داغی بگذارد از خاطرات من بر انسانها.!
"من"
بگذار فکر کنم ابرها از سر دلتنگی من میبارند قطره قطره
قطره های زرد
قطره های روشن!!
قطره های سبز
قطره های نارنجی
بر زمین.!
بگذار فکر کنم ابرها از برای این عجوزه ی تنها میبارند قطره قطره
وای داز ایت آلویز رین ان می؟!! ایز ایت بیکاز ای لاید ون ای واز سونتین؟!!
اما من دروغ نگفته ام..!
تنها محکومم کردی،چون از غیر واقعی ها بسیار گفتم و تو ندیدی صدایم را!!
کاش زندگی تنها یک لحظه بود..به کوتاهی یه لبخند رو به دوربین
کاش زندگی سطحی بود...به عمق اسمهای ناشیانه حک شده روی چوبهای بیجان
کاش زندگی شیرین بود...به اندازه ی دونه های شکر ته فنجون که تنها با یه تکون همشون زدی!
اما نیست و این بودنهایم و نبودنهایت شرطی ام میکند.!
و از روی عادت دلم میلرزد
و عاشق میشوم
و فرو میریزم
و از نگاه دور میمانم
و از خاطرات محو میشوم
مچ هایم را از دید بیگانگان میدزدم
و چسب های فانتزی ام را به نمایش همگان میگذارم
و فکر میکنم
به طعم عوضی شیرقهوه های صبحگاهی ام
حق اینرا دارم که مشکوک شوم
به خودم
از برای این بیگانگان
در خودم
ته دلم خالی میشه!
--

خو این یکیم خط خورد..یه آرزو کمتر..! یه کتاب ۷۵۰ صفحه ای دالی و ۴۵ تا فال شاخ نبات..! :)
این روزها عاشق شده ام باز..اینرو حتی خوابهایم فهمیدن و آسمان،که عجیب دل باریدن دارد این آسمان.!
خوشحالم..یا حداقل تا امشب اینطور فکر میکنم..!
یه فال بدم آقا...خانم شما چی؟ نیت دارین؟! یه فال همش..!!
*طبقه دوم کتابخونه مهشاد!