
دانه های ته مانده ی قهوه ام بازی جدیدی را شروع کرده اند،تنها از گذشته ام حرف میزنند..!
ته لیوان در میان خاطراتم چشم هایی میبینم که از آن دیگریست...اما کیست این غریبه ی گیر افتاده در چاه هشت سانتی من؟!
...
بدون شکر لطفا!
:)
*دانجگاه

زیر تلی از خاک شناور مانده ام...تلی از خاطرات که از آن من نیست...دهان باز میکنم که فریاد برآورم: من...من...من... تا شاید یادم نرود که روزی من از برای من میزیسته است.!
اما دهانم پر میشود از خاطرات و تصاویر و رنگ و عطر...فریادم میخشکد در نهانگاه ذهنم و رنگ میبازد آرزوهایم.!
ای من ای زندگی
در میان این همه واگویه پرسش
در میان زنجیر بی پایان بی ایمانان
در شهرهای آکنده از ابلهان
ای من ای زندگی
به چه باید دل خوش داشت؟؟
آرزوهایم بر تنم سنگینی میکند و مرا میکشد به اعماق..به تاریکی ذهنم...جایی که راه فراری نیست و نور نگاهی نیست و من غرق میشوم در گذشته ی ساختگی ذهنم...بی آنکه تلاشی کنم برای رهایی از این تکرار...
تمام روز بسان چشم مرده ای خیره میمانم به آسمان...بلکه سر باریدن کند این اهریمن گیتی..تا شاید این نفرین ابدی بسان زهری،خاموش کند التهاب سرخ و خفقان بار ذهنم را..اما ای وای...بزرهای خفته ی خاطراتم جوانه های خود را به نمایش میگذارند..با غرور...ای داد...به کجا باید گریخت،از من؟
روحم از برای عشق بازی با تنها قمریک آسمانی به پرواز در آمده...شب شد...زیر نور ماه میاستم...
شب شده...لبانم را سرخ میکنم..زیر چشمانم را سیاه،بسان بختم و گونه هایم را زرد ومینشینم در انتظار مرد خود ... پیش آر پیاله را که شب میگذرد..پیش آر پیاله را که شب میگذرد...شب میگذرد.....
امشب هم مثل شب های پیش و پیشتر..!
تنها مانده ام من باز
با لبانی سرخ میخوابم
وگونه هایی زرد
با چشمانی باز
و مرگ را انتظار میکشم
من
تنها من
این غریبه کیست که روح مرا به دوش میکشد و تمام حس های مرا از آن خود میکند؟!
بیگانه ای شده ام با خود...بیگانه ای دیر آشنا..شاید..!
به صرافت خاصی افتاده ام در ابراز احساسات...
ای دل غافل...دل شیدا..!
نفرین شب آخرم رو میخونم و فوت میکنم تو هوای بارونی تا به تو برسه..!
تنها چیزی که ازت مونده یه تصویره...در اعماق چشمم..میخوابم و تمام ذهنم رو تاریکی فرا میگیره..و تو محو میشی..با هر بار پلک زدن من...!
حرف های نزده ام رو سکوت در گوشت زمزمه میکنه اما نگاهم رو چیزی نمیتونه معنا ببخشه...!
زیر اولین بارون پاییزی که وایستادم فقط یه آرزو کردم:
اینکه نتونی خنده هام رو فراموش کنی..!
دوست دارم از هسته های آلبالو گردنبندی داشته باشم برای خودم.!
ممم...احتیاجی هست که بگم بهم ریختم یکم اما شادم یکم یا معلومه؟!
پیرزن طبقه ی بیستم نیمچه دیوانه است هر روز صبح منو با دختر نداشته اش اشتباه میگیرد و قربون صدقه های ارمنیش رو تحویل من میدهد،همه ی اینا در ازای یه لبخند من.! ..حس..حسادت..غم...دوری..تنهای..خنده..میل..هوهو..دخترهای خوشگل..دلخوشی..بارون..د دورز..تلفن..امیلی..بلوغ..لجن..سارافون..ساکسیفون یونانی..تمشک..هند هاگر..ای تی..خیال..ماه..یه ستاره بیشتر..دوست..زنانگی..دیبا..متولد 60..خدافظ..کودکی..مهد..مستند..مجوز..دوربین 35 م.م..اکاردون..کولی..کوچه..جنس..انار..ابر..کلاج..کلاغ..کاج..درخت..قطار..انیگما..بیسکیویت ویفر..کانورس..عکاسی..چمن..فیلم کوتاه..راجع به قتل..راجع به عشق..قبر ماشین..تفکر مایاکوفسکی..شلوار..نژاد..دهه بیست..پیر شدن.."او"،نه من..من!!..سینوزیت..دوست امریکایی..اردیبهشت..فلسفه..فاراباخ..گم شدن..پرواز..کرم خاکی..بال..آرزو..مورچه..مجروح..مه..هامون..روز هشتم..بیست و یک گرم..تول..یورک..سوسک بالدار..جنگ..ننگ..رنگ..بنل و میشا..دد من..انار..دونه های البالو..لیوان..ماگ..صورت..چشم..جسم..روح..طرح..پیاده رو..عشایر..کوچ..دور..سرد..سبز..نون محلی..سیصد و خوردی..هیز اولد ان هیز اسکین از کولد..ساحل سنگی..دیوار..پنجره..بیرون..بسته..خدا..خدا..خدا؟..بچه که بودیم خدا هم بود حس بود اما حسادت نه..غم دور بود،تنهایی مال آدم های بزرگ سیگاری بود اما خنده برا من،بچه که بودیم خدا هم بود همه ی دخترا خوشگل بودن وقتی که بارون میومد چون هنوز خدا بودکه تمشکا بخان قرمز بشن حتی موقعی که ای تی میگفت میخوام برم خونه..خونه..همه جا خونه ی من میشد حتی ماه با یه ستاره کمتر یا بیشتر آسمون کامل میشد.! 7 سال اختلاف سنی..زنگ زدم که بگم خدافظ..!! دنبال کودکی باید گشت تو مهد ها..دنباله خدا..دنبال خودم با دوربین 35 م.م جامی..زززززرددد همش زرد..خدا زرده...که اکاردون زرد میزنه و منو کولی میکنه که کلاغا خبر میدن که دیر رسیدم.."خدا مرده" از وقتی که دیگه من با ماه حرف نزدم و بجاش انیگما گوش دادم و رو چمن دراز کشیدم و تو ماه رمضون ویفر موزی!! خوردم و واگن فولو شده رو پشت کانورسای قرمز فوکوسم دید زدم و به عکاسیام فک کردم و استاد ریاضی پسندم..کیشلوفسکی:بدون شرح اما آبی..کسی داره هی یه اسم رو تکرار میکنه..اسمی که بعد از هیژده سال فهمیدم که من باید بهش واکنش نشون بدم...مهشاد..یه سوسک بالدار بالا سرت داره راه میره..یه گاز دیگه از بیسکیویت با دوغ محلی عشایری که تو یونی ما گم شدن...دیبا...دیبا..باید برم..منم باید برم از اینجا اما کو قبیله ی من..!؟ اما یه مرده کوچ نمیکنه..! میفهمم که سالهاست که من مردم..و چشام کود شده و خارهای زیر چرخ واگن بلند تر..اما هنوز از صدای بارون که تو جمجمه ی خالیم میپیچه خوشم میاد و کشیده شدن تن نیمه لزج حلزون های بیصدف روی سطح صیقلی استوخونام یادم میاره که یه روزی زنده بودم..! چشامو که باز میکنم بالای سرم صورت یار شیرازیمو میبینم که نگرانه..اما نمیدونه که ابرا براش یه تاج ساختن..شده عین قدیسه .! پیرزن طبقه بیستم نیمچه دیوانه است که همیشه دعاهای ارمنیاش رو بلند میخونه و من لبخند میزنم..!
زن جیغ کوتاهی زد..!
پرستار ضربه ای کوچک به کودک..!
بچه شروع کرد به خندیدن...!
"او" آمده بود تا در دنیا چیزی را تغییر دهد..!
اما دیگه کسی به فکر "او" شدن نیست..همه قانع از چیزی که هستن...و چه پست است این هر چیزی بودن..! فراموش شده که انسان شدن است نه بودن...!! چیزی در این دنیا باید تغییر کند...و تو!!
وقتی بچه بودم آنقدر بزرگ بودم و دنیا آنقدر کوچیک بود که کافی بود من انگشت کوچیکه ی بابام رو بگیرم تا بین این همه رنگ و آدم گم نشم..!اما نمیدونم چی شد!
گم شدم...نه بین بقیه آدما..تو خودم گم شدم..دست خودمو ول کردم..زودتر از اون چیزی که باید..!!
امروز یه سال به عمر اون انگشت اضافه شد!!
:)
---
جادوی پنج منهای یک: سر میگزارم روی تلفن
مثل قلبم میزند
دنگ دنگ
کسی پای تلفن نفرین خوانده است؟؟
The fool looks at a finger that points at the sky
شروع زندگی اجتماعی بین گروهی از انسانها با ذات نهفته ی مرغ.!! مرغی که تنها خودشو تو خنده های بی اساس نشون میده!!
لبخندهای همگانی ام نصیب هر آدم خوش شانسی میشه و به تجربه های پرواز ماکیان بی بال گوش میدم و اتود نقطه میزنم و من خوشحالم...!!
یه صندلی پیدا کردم رو به دیوار تا سر حد جنون از حیا!هو دوره..!! حکم قایق کمکی من و داره تو دانشگاه.!
همه ی اینها با سوندترک های Amadeus...ممم درباره ی خودم حرف میزنم..
*زندگی داره رنگهاش رو بیشتر میکنه!!!
:)