تبليغاتX
Fallen Wrom

Image and video hosting by TinyPic

 

ته لیوان قهوه ام یه آدم موچاله دیدم که بال داشت با یه پرنده بالای سرش..!

اسپند دود میکنم...اما نمیخندم..!

پن:ته مونده ی قهوه هامو جمع میکنم...۱۲ لیوان کمر باریک...فالگیر های شهر برای بازگویی طالع من کم ان...

لیوان سیزدهم رو میشکونم...تنها برای فرار از واقعیت..!

اسپنده دونه دونه....!


 

توهم !!

کمی متفاوت با خودبزرگ بینی شاید.!

گم شده های بینام و نشانی که خودرا همجا میبینند و مرجع تمام "تو"هارا به خود ختم میکنند...

توهم....تنها از روی فرار از حقارت...

تو!! سالهاست که مرده..!

:)

 


 

پیش تر از اینها پرواز را فراموش کرده بود.!

شاید دقیقا بعد از اولین اشکی که ریخته بود..!


 

یک مشت آدم ترسو،تمام چیزیه که زنجیره ی رفاقتی منو تشکیل میده..ترس ار ابراز وجود شاید.!!در انتظار اینکه واقعیت وجودیشونو تمام و کمال من معنا ببخشم..حشره هایی که تنها و تنها در ذهن من زندگی میکنند و تفکرات من تماما بوی نمناک بالهای سوسک رو میگیره..مرگشون نزدیک میشه موقعی که من دست از فکر کردن بکشم،و منی که ذهنم پر از هیچ شده...حشره های دوپایی که تنها از روی حماقت زنده اند و دارن وظایف اجتماعیشونو انجام میدند بی خبر از مرگشون..

نه..اینجوری نمیخوام...زندگی سورئالم تا همینجا بسه..!

تمام امروز داشتم راه میرفتم...از شهر کتاب تا کافه ماگ و بعدش مسیر تکراری همیشگی..حالم ار ادما بهم میخوره..تک تکشون تو اشغالو یادم میندازن..تویی که همه ی آدمارو ازم دور کردی...با یه جمله..فاااک یو بابا...هر شیش! ملیاردش..!

ذل زدن تو چشم یه دوست بعد از سه سال..من شدم یه پارل..توی خاطرات همه ی چشما دنبال تیکه های خودم میگردم..هاها..مثل پازل مامان اقای شهر کتاب.. تک تک آدمای اون جا رو دوس دارم..حتی اونی که هنوز موقع خدافظی چشمک میزنه:))..نمیدونم!!اینام تو خیابون میشن همون اشغالایی که تورو یادم میارن؟؟اما جدا این مدت برای منم سه سال گذشته؟؟نه...امکان نداره..

میگم لیلا تو مگه نمیخوای طراحی صنعتی بخونی؟؟ تا حالا مگه ندیدی همه ی صندلیا بیرون دو نفرن؟؟ واسه اون پیرمرد پیرزن دیروزی حوبن،دیدی چطور داشتن ار اینده حرف میزدن؟؟نه واسه من..من با کی بشینم اون رو؟؟از چی حرف بزنم؟؟

من جای تو بودم صندلی نکی میزاشتم..با یه دسته برای جای باواریا و مداد رنگی..

اونوقت میفهمیدی چقدر ادمه تنها هست..حتی یدونم زیاده..

هوا سرده..الانشم سرده..صندلیی که من میشینم روش جلوش یه چراغه زرده..این ششمین چراغه زرده از هشتاس..سومین صندلی ار پنچ تا..زیر یه درحت انجیر نارس..منم امروز روش چارزانو نشستم و تو دفتر رنه ماگریتم به عالمه چرت و پرت نوشتم...به یه گربه سیاه از باوازیام دادم،بعدش خندیدم به اون دوستم که میگفت من مثله به گربه ام..یه گربه سیاه که یه عصا داره با یه کلاه سبز..بعد معشوقه آبی پوشم که هفت بار از جلوم رد شدو نیگا کردم و به سیگاری که میکشید خندیدم..معشوقه ی دل خسته ی آبی پوش من..:)) البته با این رفت و آمدش تونست مخه گربه هرو بزنه،چون بدش رفت دنبال اون...بد سیگنال!!!

ابر شدو نبارید..!!من که کوله بار بستم برم دنبال باروون...

گوشیم زنگ میزنه..ترک 9 امیلی..اگه ترک 11 یود میشد ملیسا..سارام که ترک 3،خودش اینو دوس داشت..ترک 13هم مهریه که..ترک 9 بود این یعنی که دوست نیست شایدم غریبه باشه.. پس این زحمت و به خودم نمیدم که بر دارم،بجاش جت ادیو قطع میکنم و به سااز دهنیش گوش میدم..چه خوب که ادم سیریشیه...اااااه..تازه جای قشنگش بود که قطع کرد..ااا..سمس!!!:))

-چی کار میکنی.؟؟!

ااا..اینکه نامادریمه...مستر فراگی...اول بزار من شاکی شم کو قالب بلاگه من؟؟کو انارمL..اینجا یه عالمه زشته..من که قبول کردم بک گراند سفید باشه حتی.:((

+تایپ

-همین سمس منظورته،یا اینکه آنلاینی؟در هر صورت آدم چیزیو تایپ میکنه که بهش فکر کرده باشه!!فکر کردی؟

+نه..میترسم..از تفکراتم میترسم..

میگه نباید کابوس ببینم..اما من که خواب آخرمو حتی براش تعریف نکردم...دیدن کابوس توی خواب راحت تره..من اون چیزیو خواب میبینم که تمام طول روز ازش فرار میکنم..ندیدی مگه تو همه ی خوابام دو سه تا مهشاد میلوله..تقریبا همیشه!!.این چرا انقدر تند تایپ میکنه سمساشوK

مخمل ابی رو دیدی؟شی ووورررر بلو ولوت...مزخرف بود..بجز اهنگش...

امروز راه رفتن افتضاح بود...فهمیدم من ار پیری نمیترسم..از تنهایی تو پیری میترسم..اینو موقعی فهمیدم که داشتم سعی میکردم هم قدم با اون پیرمرده بشم..اما یهو دیدم که دارم رو سایه اش راه میرم..تنم لرزید..از شبی که روحم رفته زیر پام سایه ها احترام عجیبی تو چشام پیدا کردن...یاده میرا میافتم..اما من تنها میرم!! از مرگ ناخواسته میترسم...خسته ام...کاش همه چیز دست من بود..!

خسته شدم..


 

کو؟؟؟پس کو اون چشای غد من که میرید به همه؟؟همونایی که تورو مجبور میکرد که بگی این چیه تو نگات..تو چشمه چپت؟ من مثل ابلها بخندمو بگم لنززززه دیگه...تو بگی نه..فقط چپت...بد من دست کنم تو موهامو بریزمشون جلو چشم..چشه چپم..اما الان دیگه گلسر دارم یه آبی یه صورتی..چیزی جلو چشمو نمیگیره..همه ی احساساتمو با بیشرمی عریان میکنم..اما انگار همه چیز مرده اون تو...ذل میزنی تو چشام و سکوت میکنی...من سرخ میشم از این برهنگی....دد این ساید!!

حالم از برخوردهای همگانی بهم میخوره..بدی تو تنهایی خفته...بدی تو تاریکی خفته...من تا ما نشه بی معنیِ...بلاه بلاه

میشه چراغارو خاموش کنی و تنهام بزاری..؟؟نیاز مبرمی دارم که بزارم روحم جلوم برقصه با لباس قرمزش و بنگ بنگ ای شات یو دون بخونه...ببینم..من هدفونام مزخرفه یا کلا این پخ پخا بیشتر از این نمیتونن خودشونو جررر بدن..به صدای بلند نیاز دارم..خیلی بلند،اونقدری که نشنوم این تو چه خبره،نشنوم که دوباره دعوا شده..3976 ترک...جت ادیوِ صورتیمو میزارم رو رندوم..هرچی شد شد..حتی اگه بعد از تام یورک سوزان روشنم بخواد دلبری کنه عوض نمیکنم...هر چه بادا باد..من مگه چی کارم این وسط؟؟خیلی هنر کنم بتونم همه این اتفاقای این چند سال و ماه و بزارم پای اینکه خدا دوسم داشته...دیگه حتی نمیتونم گریه کنم،خدا دوسم داره؟؟..فقط شبا که میرم تو تخت کف پاهام میخواره..بد بلند میشم هی اتاقمو دور دور میکنم یه ساعت..دو ساعت...تا موقعی که خودمو ببینم که داره تو اتاق دور دور میکنه...دوباره من میمیرم..برا هیچی..هر دفعه هم نفهمیدم که چرا کله زندگیم تا داشته..خدا مرده هارم دوست داره؟؟ تا کی اما؟؟

من حتی نصف اون چیزی نیستم که تو تنهایی از خودم میسازم..تو کشتی یه چیز جدید کشف کردم..آتیشی که آب رو خاموش میکنه،عاقبت این هم آغوشیم میشه دود..! چیز جالبیس کلا زندگی..اما چه فراموش شده..تو زندگیم یه مرز بزرگ ایجاد شده...اتاقم و فضای خارج اتاقم...روحم با سماجت اردیبهشت واری سالهاست که از اتاق نیومده بیرون،بیرون از خط من میشم یه مترسک..که میخنده..کفشای پاپیون دارو نگاه میکنه و میگه اما من یه چیزی میخوام که بشه با جوراب پوشید،تو آینه ی مغازه های رنگی پنگی خودشو نگا میکنه و براش مهم میشه که خوب جلوه کنه..تنها چون یادش میوفته که تنهاست...بعد میاره بالا...همه ی احساساته دخترونشو،به بدنم که دست میزنم میره تو،پر شدم از مایع قرمز لزج که روزی تمام دخترانگی منو تشکیل میداد.. ولوم و میارم بالا..بهش اجازه میدم که همه ی عقده هاشو تو گوش من عربده بزنه..هر چه رساتر..میزارم صداش به جای تک تک سلولام ازم تغذیه کنن و ودارم کنه که من لبخند تحویل اطرافیان بدم بدون اینکه لب از لبم بر دارم،میترسم همه ی روحم از دهنم بریزه بیرون و شروع کنه به پرواز کردن تو ارتفاع کم،فکر میکنی تحمل دیدنشو دارن؟؟همه چیز محو میشه من میمونم و صدایی که داد میزنه:


Mirror, mirror, upon the wall... I'm asking you
Who is the most confused of them all?
Mirror, mirror, subservient twin screams back at me "you."
You sick flawless mime, I want to break you. Yeah, you're a clever one...

Do you reflect me, or do I reflect you, are you inside of another world?
I want to break through... yeah, you're a clever one.

Is this a tool, can I step through?
To find another plane or just a shadow of a man?
A superficial tool to support the vanity of weak...
When you don't love yourself.

If life's as painful on your side,
I'll break your existence and cut through mine.
You're a clever one.

Understanding has no place within my world on your side.

زخمای قدیمی دهن باز کردن...گرمای خون رو مچم عذابم میده...اما چرا باز دستای من یخ کرده؟؟

زمین برای این تمنای ابدی راه رفتن من کوچیکه اما...یه دور..دو دور..سه دور...

راستی فکر میکنی امشب برف بیاد؟


 

یه پا جلو..یه پا عقب..چه سرِّی داره این توالی که منو تا سر حد جنون میبره؟؟

همه چیز ریتم قدمای منو میگیره،قدمای منم ریتم صداهایی که تو هدفن من زندگی میکنن و خسته نمیشن از شعرای تکراری خوندن،منم بدتر از اونا،اما صداها،ادمایی رو که از کنارت رد میشن در حد یه حشره میاره پایین،اونوقت من عاشقشون میشم…نگاشون میکنم،از خنده هاشون تعجب میکنم،کفشای پاشنه دارشون که بدون جوراب میتونن بپوشن باورم نمیشه،ناخنای رنگی پنگی،مانتوهای گل منگلی…حالشوون خوبه اینا؟؟تا حالا مگه lacuna coil  گوش ندادن؟؟گوش ندادن تا ببینن چقدر همه چیز و همه کس مضحک دیده میشه...بجز پیرمردها و بچه ها...

چیزایی که موقع راه رفتن میبینم رو جدی نمیتونم توصیف کنم..لذتی که میبرم از این نمایش رو هیچ لغتی معنا نمیبخشه..مثل موقعی که اصفهان بودم،هر جایی که گیرم میومد مینشستم و از بالا به تجمع بشری نگاه میکردم و میزاشتم واتزر هر چقدر که میخواد بخونه،شاید بشه گفت شروعش اینجا بوده..اما مگه فرقی هم میکنه؟دنبال چهره ی آشنا گشتن تو شهری که شاید سه چهار بار بیشتر نیومدی..حال من خوبه؟؟

همیشه اینکه دیگران وقتی منو میبینن چی فکر مبکنن مغزمو میخارونه،دوست داشتم یه بار خودمو ببینم..چی فکر میکردم اگه یکی رو میدیدم که موهاش جلو یه چشمشو گرفته و سرشو انداخته پایین و مثل ادمی که انگار دفعه اولشه که داره راه میره با تعجب هر قدمی که با عجله بر میداره رو نگاه میکنه با ترس اینکه شاید قدم بعدی وجود نداشته باشه؟؟اصلا خودمو نگا میکردم؟؟من که بین اینهمه رنگ گم میشم..حتی با یه چشم....

یاد آدمایی میوفتم که عاشق نگاه کردنشون شدم..چهره ی آدما دیوونم میکنه..دلم میخواست میتونستم جاودانه کنم همه ی اینارو...اما..وای که چقدر حقیر میکنه تک تک تجربه های منو این لغات...با چه کلمه ای میتونم بگم چی دیدم تو چشای اون زنه که حامله بود..امید..ترس..غم..شادی..حسرت..کرختی.. اضطراب..نیاز. نه..نه.. به یه کلمه ای نیاز دارم که همه ی حس های متضاد رو تو خودش جا بده تا بتونم بگم چی میبینم وقتی یه آدم از کنارم رد میشه..چی حس میکنم موقعی که یه گلفروش یه شاخه گل میندازه تو ماشین برام..که چی میشنوم وقتی یه بچه بهم میخنده..فرم دستاشون..نوع نگاهشون..حالت صورتشون..هیچکدوم پایدار نیست مگر تو ذهن من..نباید بکر بودن این لحظه هارو با حرف ازشون گرفت..باید دید و سکوت کرد..

اینجاشت که میفهمی خدا هنور رنده ست..پشت این چشما نمیتونه تهی باشه..خدا هنوزم توی جیغ بچه هایی که تنها صدمین گربه ی عمرشونو دیدن راه میره...خدا رو تنها توی لحظه هایی میشه دید که دیگه هرگز تکرار نمیشن..تو دونه های انار..تو ترشی آلبالو ها...من امروز تمام مدت با خدا داشتم راه میرفتم..با هر پلکی که زدم..با هر قدمی که برداشتم..

چه سرّی داره این توالی که منو تا سر حد مرگ میکشونه.؟؟


 

 

یه پا جلو..یه پا عقب..چه سرِّی داره این توالی که منو تا سر حد جنون میبره؟؟

 

 


 

من همه ی سعی ام رو کردم تا نجاتش بدم...من نتونستم فرار کنم تنها از روی ترحم...!!

امروز فهمیدم به طرز شگفت برانگیزی کتاب ها میتونن رو زمین چیده بشن و از سطح زمین فاصله بگیرند..درست همون کاری که یه کشتی میتونه کنه...امروز بورخس طمع دیگه ای داشت...حرفهایی زد بهم که تا دیروز بهشون اعتقادی نداشت..."تو در هوشیاری بیدار نشدی،بلکه در خواب قبلی بیدار شدی.این خواب در درون خواب دیگر است و همینطور تا بینهایت،تو پیش از اینکه واقعا بیدار شوی خواهی مرد"

من خوابمو دارم خواب میبینم.."او خواب است و مارا خواب میبیند" از اون شب سایه ها باز شروع کردن به حرف زدن...هشدار میدن..وسوسه میکنن..گاهی تهدید...شاید دلداری...اما هیییی مگه صداشونو نمیشنوی...چشاشون که تو تاریکی برق میزنه رو چی؟؟نمیبینی؟...چراغا رو خاموش کنین..خورشیدو نفرین..اگه نوری نباشه سایه ای هم نمیشه...اما اونا تو تاریکی واقعی تر میشن از دیوارا جدا میشن و سعی میکنن از گوش هام خودشونو جا کنن تو سرم وقتی که چشام بسته میشه...از خواب که بیدار میشم ناخن هام بنفش شده...پلک که میزنم سیاهی همه جارو میگیره..نباید بخوابم...اما خیلی دیر شده..من حتی سعی نکردم که فرار کنم.! چطور میتونستم نجاتش بدم؟؟ چطور میتونستم از سایه ای که از زیر پای خودم شروع میشد فرار کنم؟

مغزم میخاره...احساس میکنم یه عالمه مورچه دارن رو صورتم راه میرن،با این همه خرده بیسکویت نسکافه کف کشتی چرا صورت من؟؟؟

میرم جلو آینه که آب به صورتم بزنم..مکث..اول خودمو نمیشناسم...رنگ چشام عوض شده...تو آینه میبینم..داااااد میزنم که اون مرده...لبخند...خیره میشم تو چشام و تصویرمو میبینم که داره ازم دور میشه...چشای سیاش تا عمر دارم یادم نمیره..منو یاده یه کسی مینداخت...اما کی؟

تاریکی شروع کرده به حرف زدن...از ترساش برام میگه...همشون آشناست برام...از محو شدن میگه...گریه میکنه،ناله!..آرزوهاشو میشماره..خودشو میکوبونه به دیواره ی جمجمعه ام...فریاد میزنه..میگه از اول اون باید این تو میبود نه اون پایین..تمنا میکنه،ملتمسانه..میگه من باید زنده بمونم تا اون بمونه..حرفاشو نمیشنوم..صدای یه جیغ تو گوشمه..آشناست..اما قبلا نزدیک تر بود..زیر پامو که نگاه میکنم نفسم میگیره..مثل موقعی که زیر یه لایه یخ دست و پا بزنی..روحم..از زیر پام شروع میشه و تا رو دیوار امتداد پیدا میکنه..هر قدمی که میرم جلو قسمتی از اون جا میمونه و میشه رد پای من و سایه ی من کوتاه تر میشه..با هر قدمی که بر میدارم...صدا شروع کرده به تهدید..میگه اگه کمکش نکنم خودشو میکشه..میگه اون تمامه چیزیه که مونده برام....اما من دیگه نمیتونم راه برم...چه کنم با این تمنای دوییدن؟چه کنم با وسوسه ی رسیدن...شروع میکنم به دوییدن...پشت سرم از لکه های روحم قرمز میشه و جلوم سایه ام کوتاه و کوتاه تر...و صدا قوی و قوی تر...

حالا اون دیگه مرده...من دیگه سایه ندارم...تا شب باید تو کشتی بمونم و سایه ها که جمع شدن پا بزارم رو خشکی...جسم منو یه توده ی سیاه تسخیر کرده و حالا دیگه اون مرده تنها از روی ترحم....

من همه ی سعی ام رو کردم تا نجاتش بدم...من نتونستم فرار کنم...!!

"هو هو...هو..خیلی دیر شده دیگه"

 

 

گاهی یه اشتباه از من یه غول میسازه...


 

 

سکوتت از سر ناچاریه…میگم دیدی آدما چقدر قشنگ میشن موقعی که میخندن؟؟ اما تو نه..تو قشنگی وقتی که التماس میکنی..التماس میکنی که بمونم….اما من میگم که نمیتونم…همیشه همینو گفتم!..نگفتم؟؟ من موقعی قشنگ میشم که میگم نمیتونم…یکشنبه هام حتی نمیتونم…مگه این چند روز ماه رو ندیدی؟..اما من باز نمیفهم چرا باروون نمیاد…شاید به خاطر ماه ..

اون کرمه گیلاسه یادته..2 میلیمتر بود..راه که میرفت میشد 2 م.م…4 م.م…2 م.م…4 م.م…اما موندش زیر کتاب زرد قلم چیم….همون کتابی که امروز فهمیدم که دیگه به دردم نمیخوره…کلی تبریک برای اینکه قبول شدم..!!

شب…دستام یخ زده ولی وقتی میزنمشون به چشام آتیش میگیرن و جلوم دود میشن و میرن زیر زمین…زیر چشام سیاه میشه..سایه ام خاکستری…لبام بنفش…رگهام از زیر پوستم نارنجی دیده میشه…شب با تابوت سیاش نشست تو چشاش…از زمین جدا میشم میچسبم به سقف و به صدای افتادن قطره ها گوش میدم…قطره ها رو زمین که جمع میشن بر میگردن تو سرم…مغزم شناور میشه توش و از گوشه چشمم میزنه بیرون…بازم صدای تکراری قطره ها...اما من دیگه نمیتونم فکر کنم…تو هر قطره انعکاسی از خودمو میبینم..اما وقتی به هم میرسن دیگه خبری از من نیست…من یه جایی بین زمین و هوا گم میشم…باز یه نیرویی منو میکشه پایین…تعلق خاطر.!!

اما هنوز حتی یه برگم از درخت نیافتاده…!

 

 

 

نه امیدی..چه امیدی؟مگه راش میده غم؟!!


 

 

 

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه....من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه...

 

 

 

 

 

 

پس چرا دیگه زیر چشمای من سیاه نمیشه...

یعنی میخوای بگی اون همه رنگ فقط از روحم بود؟


 

 

 

از خودم تعجب میکنم...چون بعد ار این کارم دارم دنبال یه دلیل منطقی میگردم برای قانع کردن خودم...من و منطق؟؟ این تعجبمو  بیشتر میکنه...منو منطق؟؟ خیانت به خودمو شروع کردم...خیلی دیر فهمیدم که همه حرفاش راسته..من تا کی میتونم خودمو کنترل کنم؟؟و اونا تنها به بعضی از حرفای من گوش بدن...اون چیزهایی که خودشون میخوان...و شاید من؟؟

نععع.! چطور میتونم ناراحت بشم..؟

 

کاپیتان...کاپیتان...کنترل از دستمون خارج شده...همه جای کشتی داره پر از خشکی میشه...گیاها دوره کشتی ریشه بستن...کاپیتان...کاپیتان...زنگ خطر رو بزنین..آدما..دارند نزدیک میشن...کممممک...ما داریم میریم بالا..

 

فقط میتونم بگم معذرت میخوام...نه..نه..اشتباه نکن..از تو نه..تنها برای این بلند تکرارش کردم که روح از دست رفتم بشنوفه..!از تو نه...

*مثل دستهای از دست رفته ی ورژیل...با رادیویی که از برق در اومده باشه...پیانویی که تنها صداش برای نوازندشه...فصل چندوم بود؟؟ اما این مگه گریه داره؟؟پس من چرا هی هی این کارو میکنم؟؟برای اون دستا؟؟خودم؟؟ نحسی قبرش را پیدا کرده بود..! راستی تو اینو چی میخونی؟؟

 

صدای بدی رو هی باز دارم میشنوم..صدای لییززز خوردن سوسک..رو یه سطح لزززج..به لزجیه مغزم...امیدوارم که حداقل این یه موجود بال دار نباشه...مثل آدما..فقط با شش تا پا..!صدا...مثل موقعی که مسواک زدی و هی انگشتتو بکشی رو دندونات....تا موقعی که کامل خشک شه..یاز دهنتو ببندی که خیس شه و با یه لبخند شروع یه سمفونی دیگه...

بازم خواب دیدم..در حدی بد بود که از پلک زدنم وحشت دارم...این سوسکم از خوابمه که جا مونده...

خواب دیدم که دارم تو یه فضایی خالی بین دوتا دیوار بلند میدویم...بدون مقصد...بدون انتظار از رسیدن..چپ..راست..چپ...تنها فرقش تو اینه که همه جا سیاهه...

میخورم زمین..از دماغم به جای خون یه عالمه سوسک می یاد بیرون..من با دستام صورتمو میگیرم...وقتی چشامو باز میکنم خودمو میبینم که داره میدویه...بی هدف..بدون انتظار از رسیدن به جایی... راست...چپ...راست..

میخوام برم دنبال خودم...ولی وقتی بر میگردم عقبو نگاه کنم میبینم که افتادم زمین و سعی میکنم که بلندشم...چشمم تو چشمم که میوفته خشک میشم..کجا رفت تمنای دویدنم؟؟ حالا دیوارا همون قدری که بلند بودن الان دارن عمیق میشند...دستامو باز میکنم...از عقب میپرم پایین...سیاهی رو میبینم که دارم ازش دور میشم و خودمو که خم شدم..بارون داره صورتمو خیس میکنه....اما چرا قرمزه؟؟

آخرین چبزی که میبینم خودمم که بی توجه به خون دماغم ذل زدم به چشام...! بازم سیاهی.!

دارم میلرزم...اینجا چرا آنقدر سرده؟هنوز که شهریوره... تب دارم..همه چیز این تو داغه...خونم...اشکم..اما!!..آقا..آ قا..خانوم..؟ کی پنجره رو باز گذاشته..مگه نمیبینی که شبح بخار نفسم از خودم واقعی تره..میترسم...پوستم که به دیواره یخ زده ی اتاق میچسبه کنده میشه صدای یه عالمه کرم خاکی رو میشنوم که دارند گوشتمو میخورند با یه لبخند به ادامه ی کار تشویقیون میکنم...درد؟ نه...اینجا باز تاریک شد..حتی شبح نا منظم دم و باز دمم از این کاره تکراری خسته شده...من یه بار دیگه مردم.....ترس؟ نه دیگه..!

 

Countless times I trusted you,

I let you back in,

Knowing... Yearning... you know

I should have run... but I stayed

 

Maybe I always knew

My fragile dreams would be broken... for you

 

Today I introduced myself

To my own feelings

In silent agony, after all these years

They spoke to me... after all these years

 

Maybe I always knew

My fragile dreams would be broken... for you

 

 

اگه فقط دروغ هامو باور میکردی.......

 


 

قلبم مثل هر روز کار میکنه...بی توجه یه اینکه به جای خون داره یه سری مورچه پمپاژ میکنه...هر روزی که میگذره من از زندگی خالی تر میشم....دنبال دو متر زمین بکر میگردم شاید جایی که شقایقا بدون تشویشه رهگذری سر از خاک در بیارن.. باغ بی برگی گرچه زیبا نیست!!...برای آرامش این جسمم....روح؟؟؟؟..نه..اونو خیلی وقته که دفن کردم...تو بدنم...تو اشکایی که ریختم..و بالشم با ولع تمام همشو تو خودش جا داد..کاری که من نتونستم کنم...

من پر شدم..پر از سرنوشت..پر از بیهودگی....پر از روز مرگی(بدون تشدید روی ر مرگ)...پر از زندگی...پر از دوست داشتن...پر از خاطره...پر از ترس...به خاطر همین ها...هر لحظه..با هر نفسی که کشیدم با هر صبحی که بیدار شدم..با هر قطره اشکم که قورتش دادم...قسمتی از روحم کنده شد...و کسی باور نکرد اینو و سرزنشم کردین به خاطر تمام چیزایی که بودم...اینجاست که دلم میخواد از اینجا ببرم....فلایینگ اباووو یو...

 

شروع زندگی اجتماعی...نگاه کردن به آدما موقعی که اونا تورو نمیبینن...خیره شدن به آدما موقعی که دارند با تو حرف میزنن...و تو حتی یه کلمه نمیشنوی...نگاه میکنی...به حرکت دستا..نگاه مات و سرما زده ی آدما..تصور اینکه هر کدوم از این صورتک ها یه زندگین هر خط وچینش یه بازیه سرنوشت...تقلاشون برا انتخاب کردن کلمه ی نزدیک به تفکراتشون تا شاید قضاوتی اشتباه راجع بهشون نشه...بعد سعی میکنی بفهمی اون پشت چیه.......هیچی.......اونام گم شدن...اما تو میدونی...اونا نه....و میخندی...خیلی بلند...بدون اینکه حتی لبخند بزنی...شاید این همون چیزی باشه که اونارو فراری میده...آره...میخوام بگم تنهام....نمیشنوی....من که داااد زدم...هوووار زدم..ایهانااااس.....زار زدنم بس نبود...روزایی که خونم تو اشکم میریخت کجا بودین؟!از خودم که حرف زدم خندیدین.."کافکا کم تر بخون"...فاک!!! من هنوزم همون آدمم که وقتی صبحا بیدار میشه تعجب میکنه که چرا زندست امروز دیگه چرا..تا کی؟؟...کلاق که میبینه ذووغ میکنه...تو خیابون یکیو که ساز میزنه ببینه بخواد نخواد زاار میزنه...هنوزم قبل از اینکه برم جلو آینه می ترسم که دیگه خودمو نبینم...آره..هنوزم یا جوراب میخوابم..و هر جا گیرم بیاد سنجاق قفلی بلند میکنم و میگم.: اختراع سنجاق هوشمندانه ترین کار بشر تکامل یافته است.!

 

نمیدونم چقدر وقت لازمه تا بفهمی چه عذابی دارم میکشم پشت این نقاب همیشه خندان........خنده؟؟میرا؟؟

دگرگیسی...دارم آب شش در میارم...زندگی بد.ن باروون رو روزی صد بار به مرگ میگیرم....

هیچی......اینو پشت همه ی چشایی که پایینش یه لب با خنده های ابدی حک شده میشه دید....خندیدن رو خواار نمیکنم...اما خندیدن از روی حماقته که منو داغون میکنه...میکوبونه زمین و...و...و...

لبخندا ابزارند نه احساسات....

آدمایی رو دیدم که تو چششون خبری  از هیچی نبود...یه دوست! هشت ساعت اختلاف زمانی داریم..که برا جبرانش باید بیست و سه ساعت پرواز کنم تازه اگه امیدوار باشیم که تو این دو سال تغییر نکرده باشه....و یکی دیگشون ... شاید فقط اندازه یه تلفن جواب دادن....دست نیافتنی و کوتاه...راستی کسی..........

 

مورچه ها توطئه رو شروع کردن...قلبم خلاف جهب همیشگی داره کارشو میکنه...!!

از وقتی که کمتر صدای بیرونی ها رو میشنوم این عادت رو پیدا کردم که صدای درونمو بشنوم....کسی اون تویه که کمک میخواد.!!که در پس یه لایه ی گوشتی این فریاد تبدیل میشه به یه لبخند...و احتمالا تنها چیزی که شما میتونین ببینین..!

                                                                                                                          

 

 

                                                                                           نجاتم بده..!